مصاحبهای با فروید
گفتوگو از: جورج سیلوستر ویرک (G. S. Viereck) با زیگموند فروید
مترجم : مهناز فخاری جاذب
زیگموند فروید سالیان درازی است که چنان نقشی مهم در حیات فکری جهان ایفا کرده که، همانند برنارد شاو، دیگر صرفاً یک فرد به شمار نمیآید؛ او به نیرویی فرهنگی بدل شده است که میتوان جایگاهی روشن و تاریخی برایش در روند تکامل تمدن انسانی قائل شد.
فروید در مروری بر تاریخ روانکاوی، درباره خود میگوید: «مرا با کلمب، داروین و کپلر مقایسه کردهاند و در عین حال، مرا یک فلج روانی نیز خواندهاند.» هنوز هم کسانی هستند که او را صرفاً ماجراجویی علمی میدانند؛ اما آیندگان او را «کاشف قارهی ناخودآگاه» خواهند نامید.
کریستف کلمب در جستوجوی راهی تازه به سوی کاتای (چین)، به قارهای جدید دست یافت. فروید نیز در تلاش برای یافتن شیوهای نوین در درمان اختلالات روانی، قارهی پنهان ذهن انسان را کشف کرد.
فروید نیروهای ویژهای را که در ژرفای وجود ما نهفتهاند و ما را هم به گذشتهی دوران کودکی خود و هم به گذشتهی نوع بشر پیوند میدهند، برایمان آشکار ساخت. در پرتو روانکاوی، برای نخستین بار میتوان معمای سرشت انسان را بهتر درک کرد.
این افتخار را داشتهام که در چندین نوبت میهمان فروید باشم. هر بار، او جنبهای تازه از شخصیت شگفتانگیزش را بر من آشکار میکرد. جورج سیلوستر ویرک، ۱۹۲۷
"هفتاد سال زندگی به من آموخته است که زندگی را با فروتنیِ همراه با شادمانی بپذیرم."
گوینده این سخن، پروفسور زیگموند فروید بود؛ روانپزشک و اندیشمند بزرگ اتریشی که کاوشگر ژرفای روان انسان به شمار میرفت. همانند قهرمان تراژدی یونان، ادیپ ( (Oedipus، که نامش بهطور جداییناپذیری با اصول بنیادین روانکاوی پیوند خورده است، فروید نیز با معمای ابوالهول (اسفینکس- Sphinx) روبهرو شد.
همانند ادیپ، او نیز معمای اسفینکس را گشود. تاکنون هیچ انسان فانی بیش از فروید به تبیین راز رفتار انسان نزدیک نشده است.
نقش فروید در روانشناسی همانند نقش گالیله در نجوم است. او کلمبِ جهان ناخودآگاه است. افقهای تازهای را پیش روی ما گشود و ژرفاهای ناشناختهای را آشکار کرد. او با رمزگشایی از معانی پنهانِ نقشهایی که بر الواح ناخودآگاه انسان حک شدهاند، رابطهی هر پدیدهای را با سایر جنبههای زندگی دگرگون ساخت.
محل انجام این گفتوگو، اقامتگاه تابستانی فروید در سمرینگ، منطقهای کوهستانی در رشتهکوه آلپ اتریش بود؛ جایی که مردم وین، بهویژه طبقات مرفه، برای گذراندن تعطیلات به آنجا میرفتند.
آخرین باری که پدر روانکاوی را دیده بودم، در خانهی ساده و بیآلایشش در پایتخت اتریش بود. چند سالی که از آخرین دیدارمان گذشته بود، چینوچروکهای پیشانیاش را بیشتر کرده بود. رنگپریدگی چهرهاش نیز آشکارتر شده بود. صورتش لاغر و رنجور به نظر میرسید، گویی دردی را تحمل میکرد. با این حال، ذهنش همچنان تیز و هوشیار، روحیهاش استوار و رفتار مؤدبانهاش همانند گذشته بینقص بود؛ تنها اندکی دشواری در گفتارش مرا نگران کرد.
به نظر میرسید وجود یک تومور بدخیم در فک بالای فروید، او را ناگزیر به انجام عمل جراحی کرده باشد. از آن زمان، او برای آسانتر شدن تکلم، از یک پروتز مکانیکی استفاده میکرد. این وسیله، بیش از آنکه از عینک زدن آزاردهنده باشد، تنها اندکی برای خود او ناراحتکننده بود. وجود قطعه فلزی بیش از آنکه برای مهمانانش محسوس باشد، خودِ فروید را میآزرد. پس از چند دقیقه گفتوگو، حضور آن تقریباً به چشم نمیآمد و در روزهایی که حال عمومیاش بهتر بود، اصلاً قابل تشخیص نبود. اما برای خود فروید، این وسیله همواره منشأ ناراحتی و آزار بود.
او گفت: "از این فک مکانیکی بیزارم، زیرا نگهداری و استفاده از آن، بخش زیادی از نیروی ارزشمندم را میگیرد. با این حال، داشتن یک فک مکانیکی را به نداشتن فک ترجیح میدهم. هنوز زندگی را بر نیستی ترجیح میدهم."
سپس پدر روانکاوی ادامه داد: "شاید خدایان با ما مهرباناند؛ زیرا هرچه پیرتر میشویم، زندگی را دشوارتر میکنند. در پایان، مرگ در مقایسه با بارهای سنگینی که در طول زندگی بر دوش میکشیم، کمتر تحملناپذیر به نظر میرسد."
فروید حاضر نبود بپذیرد که سرنوشت، خصومت ویژهای با او دارد.
آرام گفت: "چرا باید انتظار داشته باشم که سرنوشت با من استثنائاً مهربان باشد؟ پیری، با همه دشواریهای آشکارش، گریبان همه را میگیرد. گاه این شخص را از پا درمیآورد و گاه دیگری را. اما ضربهاش همیشه بر نقطهای حیاتی فرود میآید. در نهایت، پیروزی همواره از آنِ فاتحی است که نامش مرگ است."
(نویسنده در اینجا ابیاتی از شعر «فاتح کرم» اثر ادگار آلن پو نقل میکند )
چراغها خاموش شدند؛ همه خاموش...
و بر هر اندام لرزان،
پردهای چون کفن،
با شتاب طوفانی فرو میافتد.
فرشتگان، رنگپریده و اندوهگین،
برمیخیزند و پرده را کنار میزنند
و اعلام میکنند:
نمایشی که پایان یافت،
تراژدی «انسان» بود،
و قهرمان آن،
کرمِ فاتح است.
فروید ادامه داد:"من در برابر نظم عمومی جهان سر به شورش برنمیدارم. به هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کردهام. غذای کافی داشتهام، از بسیاری از نعمتهای زندگی لذت بردهام؛ از همراهی همسرم، فرزندانم و تماشای غروبهای آفتاب. روییدن گیاهان را در بهار دیدهام. گاهی نیز گرمای دست دوستی را احساس کردهام. یک یا دو بار در زندگی با انسانی روبهرو شدهام که تقریباً مرا درک میکرد. دیگر چه چیزی میتوانم از زندگی بخواهم؟"
من گفتم: "شما شهرت را نیز به دست آوردهاید. آثار شما بر ادبیات سراسر جهان تأثیر گذاشته است. انسانها، به سبب اندیشههای شما، اکنون به زندگی و حتی به خودشان با نگاهی متفاوت مینگرند. همچنین بهتازگی، جهان به مناسبت هفتادمین سالروز تولدتان ــ به استثنای دانشگاه خودتان ــ شما را گرامی داشت. "
فروید پاسخ داد: "اگر دانشگاه وین نیز از من تجلیل میکرد، تنها باعث شرمندگیام میشد. هیچ دلیلی وجود ندارد که صرفاً به این دلیل که هفتاد ساله شدهام، مرا یا نظریههایم را در آغوش بگیرند. من برای دهههای عمر، ارزش غیرمنطقی قائل نیستم. "
سپس افزود: "شهرت، تازه پس از مرگ به سراغ ما میآید و راستش را بخواهید، آنچه پس از مرگم رخ دهد، هیچ اهمیتی برای من ندارد. هیچ اشتیاقی به افتخار پس از مرگ ندارم. فروتنی من نیز فضیلتی قهرمانانه نیست. "
من پرسیدم: "آیا برایتان مهم نیست که نامتان در تاریخ زنده بماند؟"
فروید پاسخ داد: "اصلاً. حتی اگر نامم باقی بماند، هیچ چیز برای من تغییر نخواهد کرد، زیرا من دیگر وجود نخواهم داشت. آنچه بیش از همه برایم اهمیت دارد، سرنوشت فرزندانم است. امیدوارم زندگی آنان به دشواری زندگی من نباشد. من نتوانستم زندگی را برایشان آسانتر کنم. جنگ تقریباً تمام دارایی اندکم، یعنی پسانداز یک عمرم را از بین برد. خوشبختانه، پیری هنوز آنقدر بر من سنگینی نکرده که نتوانم به کارم ادامه دهم. کار کردن همچنان برایم لذتبخش است."
در حالی که در مسیر باریکی میان باغ شیبدار خانه قدم میزدیم، فروید با مهربانی شاخهای شکوفهدار را نوازش کرد.
گفت: "من بسیار بیشتر به این شکوفه علاقهمندم تا به هر آنچه ممکن است پس از مرگ برای خودم اتفاق بیفتد."
پرسیدم: "پس برخلاف آنچه گفته میشود، شما آدمی عمیقاً بدبین نیستید؟ "
لبخندی زد و گفت: "نه. اجازه نمیدهم تأملات فلسفی، لذت بردن از سادگیهای زندگی را از من بگیرد."
پرسیدم: "آیا به بقای شخصیت انسان پس از مرگ، به هر شکلی، باور دارید؟"
پاسخ داد: "اصلاً به این مسئله فکر نمیکنم. هر موجود زندهای روزی از میان میرود. چرا باید من استثنا باشم؟"
من دوباره پرسیدم: "آیا دوست دارید روزی به شکلی دیگر دوباره به این جهان بازگردید؟ از دل خاک، بار دیگر زندگی را از سر بگیرید؟ آیا هرگز..."
پرسیدم: "یعنی به بیان دیگر، هیچ آرزویی برای جاودانگی ندارید؟"
فروید بیدرنگ پاسخ داد: "صادقانه بگویم، نه. وقتی انسان انگیزههای خودخواهانهای را که در پسِ همه رفتارهای آدمی نهفتهاند بشناسد، دیگر کوچکترین میلی برای بازگشت به این دنیا نخواهد داشت. زندگی، اگر قرار باشد دوباره و دوباره تکرار شود، باز هم همان زندگی خواهد بود. "
سپس ادامه داد: "حتی اگر، به تعبیر نیچه، بازگشت جاودانه همه چیز حقیقت داشته باشد و ما بار دیگر با همین ویژگیهای جسمانی به زندگی بازگردیم، بدون حافظه چه سودی خواهد داشت؟ در آن صورت، هیچ پیوندی میان گذشته و آینده وجود نخواهد داشت."
اندکی مکث کرد و گفت: "من از این بابت کاملاً آسودهخاطرم. برایم رضایتبخش است که بدانم سرانجام از شرِ رنج همیشگیِ زیستن رها خواهم شد. زندگی، ناگزیر، مجموعهای از سازشهاست؛ کشمکشی پایانناپذیر میان "من" و دنیای پیرامونش. بنابراین، آرزوی طولانی کردن بیحد و مرز زندگی، از نظر من اندیشهای نامعقول است. "
پرسیدم: "پس آیا با تلاشهای همکارتان، پروفسور اشتایناخ، برای افزایش طول عمر انسان مخالفید؟"
فروید پاسخ داد: "اشتایناخ در حقیقت قصد ندارد عمر انسان را طولانیتر کند؛ او تنها میکوشد با آثار پیری مقابله کند. او با بهرهگیری از ذخایر نیرویی که در بدن خود ما وجود دارد، به بافتهای بدن کمک میکند تا در برابر بیماری مقاومت کنند. عمل جراحی اشتایناخ گاهی میتواند برخی اختلالات زیستی، مانند سرطان، را در مراحل اولیه متوقف کند. چنین اقداماتی زندگی را قابلتحملتر میکنند، اما لزوماً آن را ارزشمندتر نمیسازند. "
سپس با لحنی آرام افزود: "هیچ دلیل قانعکنندهای وجود ندارد که بخواهیم صرفاً بیشتر عمر کنیم؛ اما دلایل فراوانی وجود دارد که بخواهیم با کمترین میزان رنج و ناراحتی زندگی کنیم. "
بعد از لحظهای سکوت گفت: "من به اندازه کافی خوشبختم، زیرا از درد جسمانی رنج نمیبرم و هنوز از لذتهای کوچک زندگی، از حضور فرزندانم و حتی از گلهایم لذت میبرم. "
من گفتم: "برنارد شاو معتقد است عمر انسان کوتاهتر از آن چیزی است که باید باشد. او باور دارد اگر انسان اراده کند، میتواند با بهکارگیری نیروی اراده، روند تکامل را تحت تأثیر قرار دهد و طول عمر خود را افزایش دهد. او حتی معتقد است بشر میتواند عمرهای طولانیِ پدران نخستین را دوباره به دست آورد."
فروید پاسخ داد: "این احتمال وجود دارد که خودِ مرگ، ضرورتی صرفاً زیستشناختی نباشد. شاید ما میمیریم، زیرا در ژرفای وجودمان خواهان مرگ هستیم."
سپس ادامه داد: "همانگونه که عشق و نفرت میتوانند همزمان نسبت به یک شخص در وجود انسان حضور داشته باشند، در سراسر زندگی نیز میل به حفظ بقا، همواره در کنار میل به نابودی خویشتن حضور دارد."
او برای روشنتر شدن منظورش مثالی زد: "همانطور که یک نوار لاستیکیِ کشیدهشده میل دارد به حالت اولیه خود بازگردد، همه موجودات زنده نیز ــ چه آگاهانه و چه ناآگاهانه ــ در ژرفای وجود خود میل دارند به سکون کامل و حالت بیجان ماده بازگردند. میل به مرگ و میل به زندگی، در کنار یکدیگر و همزمان در وجود ما حضور دارند."
بعد با تأکید گفت: "مرگ، همزاد عشق است. این دو، با هم بر جهان فرمان میرانند. این همان اندیشه اصلی کتاب من، "ورای اصل لذت" است. "
او ادامه داد: "در آغاز، روانکاوی بر این باور بود که عشق مهمترین نیروی زندگی است. اما امروز میدانیم که مرگ نیز به همان اندازه اهمیت دارد."
سپس افزود: "از دیدگاه زیستشناختی، هر موجود زنده، هر اندازه هم که آتش زندگی در وجودش شعلهور باشد، در ژرفای وجود خود مشتاق نیرواناست؛ مشتاق خاموش شدن تبِ زندگی و آرام گرفتن در آغوش ابدیت. البته این میل ممکن است در قالبهای گوناگون و غیرمستقیم خود را نشان دهد، اما در نهایت، مقصد نهایی زندگی، خاموشی و پایان یافتن آن است."
با شگفتی گفتم: "این دیگر فلسفهای است که خودویرانگری را توجیه میکند. اگر چنین باشد، باید در نهایت به خودکشی جمعی بشر بینجامد؛ همانگونه که ادوارد فون هارتمن پیشبینی کرده بود. "
فروید پاسخ داد: "نه. بشر خودکشی را انتخاب نمیکند، زیرا قانون بنیادین حیات، راه مستقیم رسیدن به این مقصد را نمیپذیرد. زندگی باید مسیر کامل خود را طی کند. در هر انسان سالم، میل به زندگی آنقدر نیرومند است که بتواند میل به مرگ را مهار کند؛ هرچند در پایان، این میل به مرگ است که سرانجام پیروز میشود."
سپس با لبخندی آرام گفت: "میتوان حتی چنین فرض کرد که مرگ، به نوعی، انتخاب خود ماست. شاید بتوانیم بر مرگ غلبه کنیم؛ البته نه بر مرگی که در بیرون از ماست، بلکه بر مرگی که در درون خود حمل میکنیم ."
بعد با لبخندی معنیدار افزود: "از این منظر، شاید بتوان گفت هر مرگی، نوعی خودکشیِ پنهان است."
هوا در باغ رو به سردی میرفت.
گفتوگوی خود را در اتاق کار فروید ادامه دادیم.
روی میز او، دستهای از دستنوشتهها با خط مرتب و زیبایش قرار داشت.
پرسیدم: "این روزها مشغول نوشتن چه چیزی هستید؟"
فروید پاسخ داد: "در حال نوشتن دفاعیهای از روانکاویِ افراد غیرپزشک هستم؛ یعنی روانکاویای که توسط کسانی انجام میشود که پزشک نیستند. گروهی از پزشکان میخواهند انجام روانکاوی را برای همه، جز پزشکان دارای مجوز، غیرقانونی کنند. تاریخ، این مقلدِ پیر، پس از هر کشف علمی همین مسیر را تکرار میکند؛ در آغاز با هر حقیقت تازهای میجنگند و هنگامی که سرانجام آن را میپذیرند، میکوشند انحصارش را در اختیار خود بگیرند."
پرسیدم: "آیا افراد غیرپزشک از نظریهها و فعالیتهای شما حمایت زیادی کردهاند؟"
فروید پاسخ داد: "برخی از بهترین شاگردان من، پزشک نیستند. "
پرسیدم: "خودتان هم هنوز بیماران زیادی را روانکاوی میکنید؟"
گفت: "بله، البته. همین حالا نیز روی پروندهای بسیار دشوار کار میکنم و مشغول گشودن گرههای تعارضهای روانیِ بیماری هستم که موردی بسیار جالب است. "
سپس با لبخند افزود: "دخترم نیز، همانطور که میبینید، روانکاو است... "
در همین هنگام، آنا فروید همراه با بیماری که پسربچهای حدود یازده ساله بود وارد اتاق شد. از چهره و ظاهرش بهوضوح پیداست که تبار آنگلوساکسون دارد. کودک کاملاً شاد به نظر میرسید و هیچ نشانی از آشفتگی یا تعارض در شخصیتش دیده نمیشد.
از فروید پرسیدم: "آیا خودتان هم گاهی خودتان را تحلیل میکنید؟"
بیدرنگ پاسخ داد: "حتماً. یک روانکاو باید پیوسته خودش را تحلیل کند. هرچه شناخت ما از خودمان عمیقتر باشد، توانایی ما در شناخت دیگران نیز بیشتر خواهد شد. "
سپس ادامه داد: "روانکاو مانند بزِ قربانی در آیین یهود است؛ دیگران گناهان خود را بر دوش او میگذارند. او باید همه توان خود را به کار گیرد تا خود را از بار سنگینی که بر او تحمیل شده رها سازد ."
من گفتم: "همیشه چنین به نظرم رسیده است که روانکاوی، در کسانی که آن را بهطور جدی دنبال میکنند، نوعی روحیه انساندوستی مسیحی پدید میآورد. به گمانم هیچ چیز، مانند روانکاوی، انسان را به معنای واقعی این جمله نزدیک نمیکند که: "فهمیدن همه چیز، یعنی بخشیدن همه چیز." "
فروید با لحنی قاطع که چهرهاش را به پیامبران بنیاسرائیل شبیه میکرد، پاسخ داد: "برعکس. فهمیدن همه چیز، به معنای بخشیدن همه چیز نیست. روانکاوی تنها به ما نمیآموزد چه چیزهایی را باید تحمل کنیم؛ بلکه به ما نشان میدهد از چه چیزهایی باید پرهیز کنیم. همچنین به ما میآموزد چه اموری باید ریشهکن شوند. تحمل کردن شر، هرگز نتیجه ضروری شناخت آن نیست. "
در همان لحظه، بهتر فهمیدم که چرا فروید با برخی از شاگردانش که از آموزههای اصلی روانکاوی فاصله گرفته بودند، تا این اندازه اختلاف پیدا کرده بود و چرا جدایی آنان را نمیتوانست بهآسانی ببخشد. این احساس عمیق مسئولیت و پایبندی به اصول، میراث نیاکان او بود؛ میراثی که همانقدر به آن افتخار میکرد که به تبار خویش.
سپس رو به من کرد و گفت: "زبان من آلمانی است. فرهنگم آلمانی است و همه دستاوردهای علمی و فکریام نیز در سنت آلمان شکل گرفتهاند. تا زمانی که موج یهودستیزی در آلمان و اتریش گسترش نیافته بود، خود را یک روشنفکر آلمانی میدانستم. اما از آن زمان به بعد، دیگر خود را آلمانی نمیدانم؛ ترجیح میدهم خود را یک یهودی بنامم. "
اعتراف میکنم که این سخن تا اندازهای مرا غافلگیر کرد.
در ذهن من، جایگاه فروید بسیار فراتر از هرگونه تعصب نژادی یا قومی بود و گمان میکردم روح او از چنین مرزبندیهایی عبور کرده است. اما همین خشم صادقانه و رنج عمیق، او را برایم انسانیتر و دوستداشتنیتر ساخت.
به یاد جملهای افتادم که میگوید: "اگر آشیل پاشنه نداشت، شکستناپذیر بود. "
گفتم: "پروفسور، خوشحالم که شما نیز، مانند همه انسانها، عقدههای روانی خودتان را دارید؛ همان عقدههایی که فانی بودن انسان را به یادمان میآورند ."
فروید پاسخ داد: "عقدههای ما، هم سرچشمه ضعفهای ما هستند و هم، در بسیاری از موارد، سرچشمه بزرگترین نیروهای ما."
گفتم: "راستش دوست دارم بدانم عقدههای من چه هستند."
فروید لبخندی زد و گفت: "یک روانکاوی جدی، دستکم یک سال زمان میبرد؛ گاهی حتی دو یا سه سال. شما سالهای زیادی از عمرتان را صرف شکار شیر کردهاید؛ سال به سال در جستوجوی برجستهترین شخصیتهای دوران خود بودهاید؛ شخصیتهایی که تقریباً همیشه از خودتان مسنتر بودهاند. روزولت، قیصر ویلهلم، هیندنبورگ، بریان، فوش، ژوفر، گئورگ براندس، گرهارت هاوپتمان و جرج برنارد شاو... "
من گفتم: "این بخشی از حرفه من است. "
فروید پاسخ داد: "اما تنها حرفه شما نیست؛ علاقه شخصی شما نیز هست. مرد بزرگ، برای شما نماد پدر است. جستوجوی همیشگی شما برای یافتن شخصیتهای بزرگ، در حقیقت جستوجوی پدر است. این، بخشی از عقده پدر شماست. "
من با قاطعیت نظر فروید را رد کردم.
با این حال، بعدها که بیشتر اندیشیدم، احساس کردم شاید در این برداشتِ به ظاهر ساده او، حقیقتی نهفته باشد؛ حقیقتی که خودم هرگز متوجه آن نشده بودم. شاید همین انگیزه، خودِ فروید را نیز به مسیر زندگیاش کشانده بود.
او ادامه داد: "در کتاب یهودی سرگردان نیز همین جستوجو را به گذشته امتداد دادهاید. شما همواره در جستوجوی انسان بودهاید."
پس از لحظهای سکوت گفتم: "ای کاش آنقدر فرصت داشتم که بتوانم نگاهی نیز به اعماق وجود خودم بیندازم... "
گفتم: "دوست داشتم میتوانستم از دریچه نگاه شما، به درون قلب و ذهن خودم راه پیدا کنم. اما شاید، مانند کسی که با نگاه کردن به مدوسا به سنگ تبدیل میشود، اگر تصویر واقعی خودم را ببینم، از ترس جان بدهم! با این حال، فکر میکنم آنقدر با روانکاوی آشنا شدهام که مدام حدس بزنم شما چه میخواهید بپرسید یا به چه نتیجهای برسید. "
فروید پاسخ داد: "باهوش بودنِ بیمار، هیچ مانعی برای روانکاوی نیست؛ بلکه گاهی حتی کار را آسانتر میکند."
در این زمینه، استاد روانکاوی با بسیاری از پیروانش تفاوت داشت؛ زیرا برخی از آنان، هرگونه تلاش بیمار برای اظهار نظر یا ابراز استقلال فکری را خوشایند نمیدانستند.
بیشتر روانکاوان از روش "تداعی آزاد" که فروید بنیان گذاشته بود استفاده میکردند. آنان از بیمار میخواستند هر آنچه به ذهنش میآید، بدون سانسور بیان کند؛ فرقی نمیکرد آن فکر احمقانه، شرمآور، بیربط یا نامناسب به نظر برسد. روانکاو با دنبال کردن همین سرنخهای ظاهراً بیاهمیت، میتوانست ردِ نیروهای پنهان روان را تا لایههای عمیق ذهن دنبال کند. بسیاری از روانکاوان علاقه نداشتند بیمار از مسیر تحلیل آگاه شود؛ زیرا بیم آن داشتند که وقتی بیمار هدف پرسشهای آنان را حدس بزند، مقاومتهای ناهشیارش برای حفظ رازهای درونیاش فعال شوند و مسیر درمان را منحرف کنند. اما فروید این خطر را چندان جدی نمیدانست.
پرسیدم: "گاهی با خود فکر میکنم، آیا اگر کمتر از سازوکارهای ذهن و هیجانهای خود میدانستیم، خوشبختتر نبودیم؟ آیا روانکاوی آخرین افسونهای زندگی را از بین نمیبرد، وقتی نشان میدهد هر احساسی ریشه در مجموعهای از عقدههای روانی دارد؟ آیا واقعاً با این کشف که در ژرفای وجود همه ما، انسان وحشی، مجرم و حیوانی نهفته است، شادتر شدهایم؟"
فروید بیدرنگ پاسخ داد: "چه ایرادی دارد که انسان، حیوانات را دوست داشته باشد؟ من بینهایت معاشرت با حیوانات را به معاشرت با بسیاری از انسانها ترجیح میدهم ."
پرسیدم: "چرا؟"
گفت: "زیرا آنها بسیار سادهترند. حیوانات از شکاف و دوپارگی شخصیت رنج نمیبرند؛ همان شکافی که از تلاش انسان برای سازگار کردن خود با معیارهای تمدن به وجود میآید و فشار سنگینی بر دستگاه روان وارد میکند."
سپس ادامه داد: "انسان بدوی، مانند حیوان، ممکن است خشن باشد؛ اما پستی و حقارت انسان متمدن را ندارد. بسیاری از رفتارهای کینهتوزانه، نتیجه محدودیتهایی است که جامعه بر انسان تحمیل میکند. همین حس انتقام، اصلاحطلبان افراطی و انسانهای همیشه گرفتار را به حرکت وامیدارد. انسان وحشی شاید سرت را ببرد، شاید تو را بخورد یا شکنجه کند؛ اما دستکم تو را گرفتار آن زخمهای کوچک و پیوستهای نمیکند که زندگی در جامعه متمدن گاهی تقریباً غیرقابل تحمل میسازد. "
او ادامه داد: "بیشتر عادتهای ناخوشایند و ویژگیهای ناپسند انسان ــ مانند فریبکاری، ترسویی و فقدان احترام ــ نتیجه ناتوانی او در سازگار شدن کامل با تمدنی پیچیده است. اینها محصول تعارض میان غرایز طبیعی انسان و الزامات فرهنگ و تمدن هستند."
سپس با لحنی اندیشمندانه گفت: "احساسات ساده، صریح و پرشور یک سگ، هنگامی که با تکان دادن دمش شادی خود را نشان میدهد یا با پارس کردن نارضایتیاش را بیان میکند، چقدر دلپذیرتر از احساسات پیچیده انسان است. هیجانهای سگ، انسان را به یاد قهرمانان روزگار باستان میاندازد. شاید به همین دلیل است که ناخودآگاه، نام قهرمانانی مانند آشیل و هکتور را بر سگهای خود میگذاریم. "
من گفتم: "سگ من هم یک دوبرمن پینچر است که نامش "آژاکس" است. "
فروید لبخندی زد.
من نیز با شوخی گفتم: "خوشحالم که او سواد خواندن ندارد؛ وگرنه اگر میتوانست درباره آسیبهای روانی و عقده ادیپ نظر بدهد، احتمالاً دیگر عضو چندان محبوبی در خانواده نبود! "
سپس گفتم: "پروفسور، حتی شما هم زندگی را بیش از اندازه پیچیده میبینید. به نظر من، خود شما نیز تا حدی مسئول پیچیدهتر شدن تمدن امروز هستید. پیش از آنکه روانکاوی را بنیان بگذارید، ما نمیدانستیم شخصیت ما زیر سلطه این همه عقده روانی قرار دارد. روانکاوی زندگی را به معمایی دشوار تبدیل کرده است. "
فروید با آرامش پاسخ داد: "برعکس. روانکاوی زندگی را سادهتر میکند. پس از پایان تحلیل، ما به نوعی وحدت و انسجام تازه دست پیدا میکنیم. روانکاوی، آشفتگیِ امیال پراکنده را سامان میدهد و هر کدام را در جایگاه واقعی خود قرار میدهد. اگر بخواهم از استعاره دیگری استفاده کنم، روانکاوی نخ راهنمایی را در اختیار انسان میگذارد که او را از هزارتوی ناهشیار خودش بیرون میآورد."
من گفتم: "با این حال، دستکم در ظاهر چنین به نظر میرسد که زندگی انسان هر روز پیچیدهتر میشود. هر اندیشه تازهای که شما یا شاگردانتان مطرح میکنید، رفتار انسان را رازآلودتر و متناقضتر جلوه میدهد. "
فروید پاسخ داد: "دستکم روانکاوی هیچگاه درِ خود را به روی حقیقتی تازه نمیبندد. "
سپس با لبخندی افزود: "البته برخی از شاگردان من، حتی از خودِ من هم سنتگراتر شدهاند و هر سخنی را که زمانی از زبان من شنیدهاند، حقیقتی تغییرناپذیر میپندارند. "
فروید گفت: "زندگی تغییر میکند و روانکاویی نیز همراه با آن دگرگون میشود. ما هنوز در آغاز راهِ یک علم نوپا هستیم."
من گفتم: "با این حال، به نظر میرسد بنای علمی که شما بنیان نهادهاید، بسیار استوار و منسجم باشد. نظریههایی مانند جانشینی (جابهجایی)، روانجنسیِ کودکی و نمادهای رؤیا، همگی چنان به نظر میرسند که گویی اصولی پایدار و ماندگارند. "
فروید پاسخ داد: "با وجود این، باز هم تأکید میکنم که ما هنوز در آغاز راه هستیم. من خود را صرفاً یک مبتدی میدانم. تنها توانستهام چند بنای مدفون را از زیر خاک ذهن بیرون بکشم؛ اما همانجا که من چند معبد یافتهام، دیگران شاید روزی قارهای کامل را کشف کنند. "
پرسیدم: "آیا هنوز هم بیشترین تأکید شما بر نقش غریزه جنسی است؟"
فروید پاسخ داد: "پاسخم را با سخنی از شاعر بزرگ شما، والت ویتمن، میدهم: "اگر میل جنسی وجود نداشت، همه چیز ناقص میبود. " اما همانطور که پیشتر برایتان توضیح دادم، امروز به همان اندازه که برای اصل لذت اهمیت قائلم، به آنچه فراتر از لذت قرار دارد نیز اهمیت میدهم؛ یعنی مرگ، یا به تعبیر دیگر، نفیِ زندگی. همین گرایش است که توضیح میدهد چرا برخی انسانها درد را دوست دارند؛ زیرا درد، گامی به سوی نابودی است. همین گرایش توضیح میدهد چرا همه انسانها در جستوجوی آرامشاند و چرا شاعران چنین سرودهاند:
هر خدایی که باشد،
هیچ زندگیای جاودانه نیست.
مردگان هرگز بازنمیگردند،
و حتی خستهترین رود نیز
سرانجام راه خود را به دریایی آرام پیدا میکند."
من گفتم: "برنارد شاو نیز، مانند شما، آرزوی زندگی جاودانه ندارد؛ اما برخلاف شما، میل جنسی را چندان مهم نمیداند."
فروید با لبخندی پاسخ داد: "شاو، در حقیقت، جنسیت را درک نکرده است. او حتی شناخت عمیقی از عشق ندارد. در هیچیک از نمایشنامههایش نمیتوان یک داستان عاشقانه واقعی یافت. او حتی عشق سزار و کلئوپاترا ــ که شاید یکی از بزرگترین عشقهای تاریخ باشد ــ را نیز دستمایه شوخی قرار میدهد و شکوه کلئوپاترا را آگاهانه، یا دستکم ناخودآگاه، تا حد یک دختر سطحی و بیاهمیت پایین میآورد."
سپس ادامه داد: "علت نگاه متفاوت شاو به عشق و انکار نیروی بنیادیای که محرک اصلی زندگی انسان است ــ و همین امر باعث شده آثار او، با وجود نبوغ فراوانش، از جذابیت همگانی کمتری برخوردار باشند ــ در ساختار روانی خود او نهفته است. خودِ شاو نیز در یکی از مقدمههای آثارش، به گرایش زاهدانه شخصیتش اشاره کرده است. "
فروید پس از مکثی کوتاه افزود: "ممکن است در طول زندگی اشتباهات بسیاری مرتکب شده باشم؛ اما از یک چیز مطمئنم: اینکه در تأکید بر نقش محوری غریزه جنسی، دچار اشتباه نشدهام. از آنجا که نیروی جنسی بسیار قدرتمند است، پیوسته با قوانین و محدودیتهای تمدن در تعارض قرار میگیرد. به همین دلیل، انسان برای دفاع از خود، میکوشد اهمیت واقعی آن را انکار کند. "
سپس گفت: "ضربالمثلی روسی میگوید: اگر پوست یک روس را بخراشی، در زیر آن یک تاتار پیدا میشود. من نیز میگویم: هر احساس انسانی را، هرقدر هم که از قلمرو جنسیت دور به نظر برسد، اگر بهدقت تحلیل کنی، سرانجام به همان نیروی نخستین خواهی رسید؛ نیرویی که خودِ زندگی، تداومش را مدیون آن است."
من گفتم: "بیشک شما موفق شدهاید این نگرش را بر بسیاری از نویسندگان معاصر تأثیرگذار کنید. روانکاوی، شور و عمق تازهای به ادبیات بخشیده است."
فروید پاسخ داد: "البته روانکاوی نیز بسیار از ادبیات و فلسفه آموخته است."
سپس افزود: " نیچه را میتوان یکی از نخستین روانکاوان دانست. شگفتآور است که شهود او تا چه اندازه یافتههای ما را پیشاپیش پیشبینی کرده بود. هیچکس به اندازه او انگیزههای دوگانه رفتار انسان و سلطه همیشگی اصل لذت را با چنین ژرفایی درک نکرده است. زرتشت او میگوید:
اندوه میگوید:
"بگذر!"
اما لذت، جاودانگی را میطلبد؛
جاودانگیِ ژرف، پایانناپذیرو بیکران. "
سپس ادامه داد: "شاید امروز در اتریش و آلمان، درباره روانکاوی کمتر از ایالات متحده سخن گفته شود؛ اما نفوذ آن بر ادبیات، همچنان بسیار گسترده و انکارناپذیر است."
او افزود: "توماس مان و هوگو فون هوفمانستال، هر دو، بسیار از اندیشههای ما بهره بردهاند. آثار آرتور شنیتسلر نیز، در بسیاری از جنبهها، با روانکاوی همسو و همافق است..."
فروید ادامه داد: "شنیتسلر تا حد زیادی بر رشد فکری من تأثیر گذاشته است. او بسیاری از چیزهایی را که من میکوشم با زبان علم بیان کنم، با زبان شعر بیان میکند. اما دکتر شنیتسلر فقط شاعر نیست؛ او در حقیقت یک دانشمند نیز هست."
من گفتم: "شما نیز تنها یک دانشمند نیستید؛ بلکه شاعر هم هستید. ادبیات آمریکا عمیقاً از روانکاوی تأثیر پذیرفته است. نویسندگانی مانند روپرت هیوز، هاروی اوهیگینز و بسیاری دیگر، خود را مفسر اندیشههای شما میدانند. امروزه بهسختی میتوان رمانی تازه گشود که در آن اشارهای به روانکاوی نشده باشد. نمایشنامهنویسانی مانند یوجین اونیل و سیدنی هاوارد نیز بهشدت وامدار شما هستند. برای نمونه، نمایشنامه The Silver Cord چیزی جز بازآفرینی نمایشیِ عقده ادیپ نیست."
فروید پاسخ داد: "این را میدانم و از این تعریف سپاسگزارم؛ اما راستش از محبوبیت خودم در آمریکا تا حدی نگرانم. علاقه آمریکاییها به روانکاوی، غالباً عمق چندانی ندارد. وقتی یک اندیشه بیش از اندازه عامهپسند شود، معمولاً بدون پژوهش جدی پذیرفته میشود. مردم عباراتی را که در تئاتر یا روزنامهها میشنوند، تکرار میکنند و گمان میکنند روانکاوی را فهمیدهاند؛ در حالی که تنها واژههای آن را تقلید میکنند. من مطالعه عمیق و جدی روانکاوی را در مراکز علمی اروپا ترجیح میدهم. "
او ادامه داد: "با این حال، آمریکا نخستین کشوری بود که بهطور رسمی از من قدردانی کرد. دانشگاه کلارک، زمانی که هنوز در اروپا مرا طرد میکردند، به من دکترای افتخاری اعطا کرد. با وجود این، آمریکا سهم چندان چشمگیری در پیشرفت نظری روانکاوی نداشته است ."
سپس گفت: "آمریکاییها معمولاً در جمعبندی و تعمیم دادن توانمندند؛ اما کمتر اندیشههای کاملاً نو میآفرینند. افزون بر این، جامعه پزشکی در آمریکا، همانند اتریش، میکوشد روانکاوی را در انحصار پزشکان قرار دهد. اگر روانکاوی تنها در اختیار پزشکان باشد، رشد آن آسیب خواهد دید. آموزش پزشکی، گاهی بیش از آنکه امتیاز باشد، مانعی برای یک روانکاو است؛ زیرا برخی باورهای تثبیتشده علمی ممکن است ذهن دانشجو را بیش از اندازه محدود کنند. "
راوی مینویسد: فروید حقیقت را، هرقدر هم ناخوشایند باشد، بیپرده بیان میکرد. او حاضر نبود برای جلب رضایت آمریکا ــ جایی که بیشترین تحسینکنندگانش را داشت ــ حقیقت را قربانی مصلحت کند. حتی در هفتادسالگی نیز حاضر نبود برای کسب پذیرش بیشتر نزد جامعه پزشکی، از باورهایش عقبنشینی کند.
در کنار این صراحت، فروید انسانی بسیار مؤدب و خوشبرخورد بود. با دقت به سخنان دیگران گوش میداد و هرگز تلاش نمیکرد مصاحبهکننده را تحت تأثیر یا سلطه خود قرار دهد. کمتر کسی بود که دیدار با او را بدون احساس صمیمیت و مهماننوازی ترک کند.
هوا کاملاً تاریک شده بود.
زمان آن رسیده بود که با قطار به شهری بازگردم که زمانی پایتخت باشکوه امپراتوری هابسبورگ بود.
فروید، همراه همسر و دخترش، از خانه ییلاقی خود پایین آمد تا مرا بدرقه کند. هنگامی که برای خداحافظی دست تکان میداد، چهرهاش اندکی خسته و غمگین به نظر میرسید.
پس از آخرین دست دادن، گفت: "مبادا مرا انسانی بدبین معرفی کنی. من از دنیا بیزار نیستم. حتی تحقیر کردن دنیا هم گاهی فقط راه دیگری برای جلب توجه و تحسین آن است."
سپس با لبخند ادامه داد: "نه؛ تا وقتی همسرم، فرزندانم و گلهایم را دارم، بدبین نیستم."
و باز با نگاهی مهربان به گلهای باغ گفت: "گلها خوشبختانه نه شخصیت پیچیدهای دارند و نه گرفتار عقدههای روانیاند. من گلهایم را دوست دارم و گمان نمیکنم از دیگران ناشادتر باشم. "
صدای سوت قطار، سکوت شب را شکست. قطار بهآرامی مرا به سوی ایستگاه برد و اندکاندک قامت کمی خمیده و سرِ سپید زیگموند فروید در دوردست ناپدید شد.
راوی در پایان مینویسد: همانند ادیپ، فروید نیز بیباکانه در چشمان ابوالهول (اسفینکس) نگریسته بود. ابوالهول، معمای خود را پیش روی هر رهگذری میگذارد. آنان که پاسخ را نمیدانند، به دست او نابود میشوند؛ اما شاید سرنوشت کسانی که راز او را درمییابند، از آنان نیز دشوارتر باشد.
پایان
منبع:
https://www.psychanalyse.lu/articles/FreudInterview.pdf