00491755234725

فروپاشی طبقه‌ی متوسط؛ از بحران اقتصادی تا فروپاشی سوژه

فروپاشی طبقه‌ی متوسط؛ از بحران اقتصادی تا فروپاشی سوژه
خلاصه

در لایه‌های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و روانی جامعه مشاهده کرد. در مرکز این فروپاشی، پدیده‌ای قرار دارد که اغلب نادیده گرفته می‌شود: محو شدن طبقه‌ی متوسط و ناتوانی در بازتولید آن.در اغلب نظریه‌های کلاسیک توسعه، طبقه‌ی متوسط نه یک گروه صرفاً اقتصادی، بلکه یک کارکرد اجتماعی است. این طبقهحامل سرمایه‌ی فرهنگی و نمادین است،قانون‌پذیری و عقلانیت نهادی را بازتولید می‌کند.میان دولت و طبقات فرودست نقش میانجی ایفا می‌کند.افق آینده، تاخیر در ارضا و پروژه‌ی زندگی را ممکن می‌سازد.به همین دلیل، دولت‌های توسعه‌گرا تمرکز خود را نه بر حذف فقر صرف، بلکه بر تثبیت و گسترش طبقه‌ی متوسط می‌گذارند. نه از سر فضیلت اخلاقی، بلکه از سر عقلانیت سیاسی.

24 8 04

فروپاشی طبقه‌ی متوسط؛ از بحران اقتصادی تا فروپاشی سوژه
نویسنده: علی درخشنده
آنچه امروز در ایران تجربه می‌شود، صرفاً یک بحران اقتصادی یا ناکارآمدی مقطعیِ حکمرانی نیست؛ بلکه نشانه‌های یک فروپاشی ساختاری را می‌توان در لایه‌های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و روانی جامعه مشاهده کرد. در مرکز این فروپاشی، پدیده‌ای قرار دارد که اغلب نادیده گرفته می‌شود: محو شدن طبقه‌ی متوسط و ناتوانی در بازتولید آن.در اغلب نظریه‌های کلاسیک توسعه، طبقه‌ی متوسط نه یک گروه صرفاً اقتصادی، بلکه یک کارکرد اجتماعی است. این طبقهحامل سرمایه‌ی فرهنگی و نمادین است،قانون‌پذیری و عقلانیت نهادی را بازتولید می‌کند.میان دولت و طبقات فرودست نقش میانجی ایفا می‌کند.افق آینده، تاخیر در ارضا و پروژه‌ی زندگی را ممکن می‌سازد.به همین دلیل، دولت‌های توسعه‌گرا تمرکز خود را نه بر حذف فقر صرف، بلکه بر تثبیت و گسترش طبقه‌ی متوسط می‌گذارند. نه از سر فضیلت اخلاقی، بلکه از سر عقلانیت سیاسی.

در ایران، با فرآیندی مواجه هستیم که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً «تضعیف طبقه‌ی متوسط» نامید. آنچه رخ داده، نوعی فروپاشی تدریجی است:سقوط مستمر قدرت خرید، بی‌ثباتی شغلی مزمن بی‌اعتبار شدن تحصیلات و تخصص، گسست میان تلاش فردی و امکان ارتقا طبقه‌ی متوسط به وضعیتی معلق رانده شده است: نه آن‌قدر فقیر که مشمول سیاست‌های حمایتی شود، و نه آن‌قدر برخوردار که امنیت اقتصادی داشته باشد. نتیجه، فرسایش امید و رادیکال‌شدن واکنش‌هاست: خشم، انزوا، مهاجرت یا بی‌تفاوتی جمعی.از منظر سیاسی، حذف طبقه‌ی متوسط جامعه را دوپاره می‌کند: بالا (قدرت/رانت) و پایین (بقا). در غیاب طبقه‌ی میانجی، دولت ناگزیر است یا به پوپولیسم یارانه‌ای متوسل شود یا به سرکوب. هر دو نشانه‌ی توسعه‌نیافتگی‌اند.حذف طبقه متوسط ،عرصه‌ی عمومی را از گفتگو تهی می‌کند و سیاست را به مدیریت بحران‌های کوتاه‌مدت تقلیل می‌دهد.

نمونه‌های تطبیقی؛ وقتی طبقه‌ی متوسط محور حکمرانی بوده است:در کشورهای متعددی، توسعه نه از مسیر صدقه به فرودستان و نه از انباشت رانتی در بالا، بلکه از طریق تثبیت طبقه‌ی متوسط پیش رفته است:آلمان پس از جنگ جهانی دوم: سیاست‌های اقتصاد اجتماعی بازار (Social Market Economy) با تمرکز بر امنیت شغلی، اتحادیه‌های کارگری و آموزش فنی، طبقه‌ی متوسط را به ستون بازسازی بدل کرد. یوزف شومپیتر و سپس والتر اویکن تأکید داشتند که سرمایه‌داری بدون طبقه‌ی متوسطِ نهادمند، به بی‌ثباتی سیاسی می‌انجامد.
کره‌ی جنوبی: دولت توسعه‌گرا با سرمایه‌گذاری سنگین بر آموزش، صنایع مولد و امنیت شغلی، طبقه‌ی متوسط را بازتولید کرد. آمارتیا سن بارها نشان داده است که توسعه زمانی پایدار است که «قابلیت‌های واقعی زندگی» برای اکثریت فراهم شود، نه صرف رشد عددی اقتصاد.کشورهای اسکاندیناوی: مدل دولت رفاه، نه برای حذف نابرابری مطلق، بلکه برای جلوگیری از فروریختن طبقه‌ی متوسط طراحی شد. توماس پیکتی نشان می‌دهد که بدون مداخله‌ی فعال دولت، سرمایه به‌طور طبیعی به تمرکز و حذف لایه‌ی میانی میل می‌کند.در تمام این نمونه‌ها، یک اصل مشترک است: دولت‌ها فهمیده‌اند که طبقه‌ی متوسط، هزینه نیست؛ سرمایه‌ی ثبات است.

بحران نماد ؛ حکمرانی بدون نماد
طبقه‌ی متوسط حامل نظم نمادین است: قانون، معنا، تاخیر و امکان ساختن آینده. فروپاشی این طبقه، صرفاً فروپاشی درآمد نیست؛ فروپاشی سوژه است. در چنین وضعیتی:اشتیاق ، کوتاه‌مدت و بی‌قرار می‌شود.اخلاق فرسایش می‌یابد. زرنگی جای شایستگی را می‌گیرد، افسردگی، پرخاشگری و اضطراب جمعی افزایش می‌یابد.
به تعبیر میلر، وقتی پیوند سوژه با بُعد سمبولیک سست می‌شود، واقعیت به‌شکل عریان و خشن بازمی‌گردد. آنچه امروز تجربه می‌کنیم، بازگشت همین واقعیت است.
به زعم میلر، بحران‌های معاصر صرفاً اقتصادی یا سیاسی نیستند، بلکه نشانه‌ی گسست سوژه از نظم نمادین‌ یا بُعد سمبولیک می باشد . حکمرانی‌ای که نتواند افق آینده بسازد، قانون را معنادار کند و رابطه‌ی میان تلاش و دستاورد را حفظ نماید، عملاً نماد را تهی می‌کند.در چنین وضعیتی، دولت دیگر نماینده‌ی «بزرگ دیگری» نیست، بلکه به مدیری موقت برای مهار اضطراب جمعی تقلیل می‌یابد. نتیجه، بازگشت امر واقع به‌شکلی خشن است: تورم، فروپاشی اعتماد، بی‌قانونی و افسردگی اجتماعی.
لکان یادآور می‌شود که وقتی نماد فرو می‌ریزد، سوژه یا به لذتِ خام پناه می‌برد یا به ویرانگری. جامعه‌ای که طبقه‌ی متوسطش فروپاشیده، دقیقاً در همین دوگانه سرگردان است.
مسئله‌ی ایران صرفاً کمبود منابع یا فشار خارجی نیست؛ مسئله، شیوه‌ای از حکمرانی است که طبقه‌ی متوسط را نه به‌عنوان شرط ثبات، بلکه به‌مثابه مزاحم مدیریت می‌کند.حکومتی که طبقه‌ی متوسط را حذف کند، شاید مدتی دوام بیاورد، اما دیگر نه جامعه می‌سازد، نه آینده؛ فقط بحران را اداره می‌کند.تا روزی که بحران، خودِ حکمرانی را اداره کند.

دیدگاه کاربران
(مورد نیاز)
(مورد نیاز)