00491755234725

خلاءِ ناب، سیاستِ تعلیق و توهمِ رهایی

خلاءِ ناب، سیاستِ تعلیق و توهمِ رهایی
خلاصه

در بسیاری از تحلیل‌های انتقادیِ معاصر، به‌درستی بر این نکته تأکید می‌شود که تقابل‌های سیاسیِ مسلط-حتی آنجا که به‌شدت متخاصم به نظر می‌رسند- اغلب در سطحی عمیق‌تر درون یک افق نمادین(سمبولیک) مشترک عمل می‌کنند. این تشخیص، ریشه در سنتی دارد که از فروید آغاز می‌شود و در لکان و خوانش‌های متأخر او ادامه می‌یابد؛ جایی که مسئله‌ی اصلی، نه صرفاً قدرت، بلکه سازمان‌یافتگیِ اشتیاق و جایگاهِ سوژه است

3 9 04

خلاءِ ناب، سیاستِ تعلیق و توهمِ رهایی
نویسنده:علی درخشنده

در بسیاری از تحلیل‌های انتقادیِ معاصر، به‌درستی بر این نکته تأکید می‌شود که تقابل‌های سیاسیِ مسلط-حتی آنجا که به‌شدت متخاصم به نظر می‌رسند- اغلب در سطحی عمیق‌تر درون یک افق نمادین(سمبولیک) مشترک عمل می‌کنند. این تشخیص، ریشه در سنتی دارد که از فروید آغاز می‌شود و در لکان و خوانش‌های متأخر او ادامه می‌یابد؛ جایی که مسئله‌ی اصلی، نه صرفاً قدرت، بلکه سازمان‌یافتگیِ اشتیاق و جایگاهِ سوژه است.
اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که افشای این دوگانه‌ها، خود را به‌جای سیاست می‌نشاند. این تصور که «تمامیتِ فضای سمبولیک اشغال شده» و تنها راهِ رهایی، گشودنِ یک «خلاءِ مطلق» بیرون از هر نظم موجود است، اگرچه در ظاهر رادیکال به نظر می‌رسد، اما از منظر روانکاوانه، بیش از حد آرمانی و اسطوره‌ای است.
لکان بارها تأکید می‌کند که نظام سمبولیک هرگز کامل نیست؛ همواره شکاف دارد، نشت می‌کند و از درون دچار شکست است. ژک آلن میلر نیز دقیقاً بر همین نکته انگشت می‌گذارد: اگر سمبولیک واقعاً تمامیت‌مند بود، نه سوژه‌ای باقی می‌ماند، نه اعتراضی، و نه حتی امکانِ گفتنِ «نه». خودِ ظهور خشم، نافرمانی و نقد، نشانه‌ی آن است که فضا هرگز به‌طور کامل اشغال نشده است.
پس مسئله، فقدانِ خلاء نیست؛مسئله، ناتوانی در کارکردن با خلاءهای موجود است.
خلاء، آنگونه که گاه تصویر می‌شود، نقطه‌ای پاک، ناب و رهایی‌بخش نیست. در منطق لکانی، خلاء همیشه آلوده است؛ از پیش با تاریخ، دال‌ها، اشتیاق ها و مناسبات قدرت گره خورده است. میلر هشدار می‌دهد که هر بار خلاء به‌مثابه یک نقطه‌ی رستگاری تصور می‌شود، سیاست به اخلاق بدل می‌گردد: اخلاقِ امتناع، اخلاقِ تعلیق، اخلاقِ «انتخاب نکردن».
در این‌جا، نقدِ ارباب جای خود را به تعلیقِ مسئولیت می‌دهد.
فروید به ما آموخت که سوژه هرگز بیرون از تعارض انتخاب نمی‌کند؛ و لکان این نکته را رادیکال‌تر کرد: سوژه دقیقاً در لحظه‌ی انتخابِ ناقص پدیدار می‌شود. سیاست نیز از همین منطق پیروی می‌کند. هیچ انتخابِ پاکی وجود ندارد؛ هیچ آغازِ مطلق و بی‌هزینه‌ای در کار نیست. تلاش برای فرار از این نابسندگی، اغلب به بازتولیدِ شکلی دیگر از انقیاد می‌انجامد ، این‌بار نه به اربابِ مشخص، بلکه به خیالِ یک سیاستِ ناب و ناممکن.
حتی آنجا که از «گشودن خلاء» سخن گفته می‌شود، تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهند که گسست واقعی معمولاً در بیرون از بُعد سمبولیک رخ نمی‌دهد، بلکه در نقطه‌ای اتفاق می‌افتد که یک دال - یک مطالبه، یک اصل یا یک وعده - درون همان نظم، تا انتها و بدون سازش پی‌گیری می‌شود؛ جایی که نظم دیگر قادر به مهار پیامدهای خود نیست.
از این رو، شاید مسئله‌ی اساسی نه نفیِ هرانتخاب، بلکه پذیرش این واقعیت باشد که سیاست همواره با انتخاب‌های محدود، تاریخی و پرهزینه آغاز می‌شود. آنچه خطرناک است، نه انتخابِ ناقص، بلکه توهمِ امکانِ سیاستی بدون فقدان، بدون سلطه و بدون پرداختِ بهاست.
به تعبیر لکان، سوژه‌ای که از مواجهه با فقدان می‌گریزد، پیشاپیش در موقعیتِ بندگی قرار گرفته است؛ حتی اگر نامِ این بندگی را «رادیکالیسم» یا «آزادیِ مطلق» بگذارد.

دیدگاه کاربران
(مورد نیاز)
(مورد نیاز)