عنوان "عشقهای دردناک"[[“Les amours douloureuses” با عنوان عشقهای ناکام [“Les amours malheureuses”] همآواست. این عنوان، دیمانسیونِ دراماتیک، و حتی تراژیکِ عشق، یا به تعبیر دقیقتر، عشقها را فرا میخواند.
22405
اشتراک گذاری
عشقهای دردناک(Painfulloves)
نویسنده: پاتریشیا بوسکن-کاروز(PatriciaBosquin-Caroz) ترجمه (به انگلیسی):پاملا کینگ(PamelaKing) ترجمه فارسی: علی درخشنده ارائه شده در کنگره NLS)2025( Presentationofthe2025NLScongressTheme
عنوان "عشقهای دردناک"[“Les amours douloureuses”] با عنوانعشقهای ناکام[“Les amours malheureuses”] همآواست. این عنوان، دیمانسیونِ دراماتیک، و حتی تراژیکِ عشق، یا به تعبیر دقیقتر، عشقها را فرا میخواند. واژهی "دردناک" نیز بر شدتی فزون از حد در رنجِ تجربهشده دلالت دارد. برخی عواطف، همچون اندوه، نشانهی ملالاند؛ حال آنکه برخی دیگر، مانند اضطراب، از عبور از مرزهای تحملناپذیر حکایت میکنند.فروید تنش میان اصل لذت و فراسویِ اصل لذت را در کانون مسئلهی رنج روانی قرار داد. لکان نیز، از سوی دیگر، بر گونهای رضایتِ غریب تأکید کرد؛ آمیزهای از لذت و درد که آن را ژوئیسانس نامید. ادبیات گستردهای ـ که رولان بارت در جستار خود با عنوان گفتارِ عاشق: پارهها(ALover's Discourse: Fragments)به آن ارجاع میدهد - به رنجهای عشق میپردازد؛ به عشقزدگی در صورتهای گوناگون آن: انتظار، ریاضتکشی، شیفتگی، شفقت، وابستگی، تبعید، سرگردانی، حسادت و جز آن. در سالهای اخیر نیز عنوان اثر سوفی کال دربارهی سوگِ عشق، دردِ دلانگیز ((Exquisite Pain، پژواک همان رضایتِ پارادوکسیکال را با خود دارد. با تکیه بر رویکردهای گوناگون به عشق در آموزهی لکان، و بیآنکه سهم فروید را نادیده بگیریم، ما نیز در ادامه به بررسی سازوکارهای بنیادینِ عشقهای دردناک خواهیم پرداخت.
فقدان، حرمان و اندوه
لکان در سمینار انتقال، کارکردِ فقدان را در کانون مسئلهی عشق قرار میدهد. او از دلِ این بحث، تعریفی از عشق استخراج میکند:"عشق، بخشیدنِ آن چیزی است که نداری".[1]در همان حال، تأکید میکند که آنچه در یک نفر فقدان دارد، همان چیزی نیست که در دیگری فقدان دارد؛ این عدم تقارن میان عاشق و معشوق، مسئلهی عشق را تشکیل میدهد. لکان میگوید: "برای گرفتار شدن در این شکاف یا ناسازی، کافی است انسان در متنِ آن باشد؛ یعنی عاشق باشد".[2] اما دقیقاً از همین عدمِ انطباقِ اشتیاق با ابژهی آن است که، در پایانِ فرایندی خاص، معنای عشق پدیدار میشود: متافورعشق.در اینجا میتوان مقدماتِ گزارهی متأخر لکان را مشاهده کرد که میگوید: عشق، جبرانکنندهی عدمِ رابطهی جنسی[le non-rapport sexuel] است. متافور عشق، امری وابسته به تصادف ((contingency است. هرگاه ]متافور[ تحقق یابد، معجزهی عشق رخ میدهد؛ و هرگاه رخ ندهد، حاصل آن چیزی جز ناکامی یا یأس نخواهد بود.در ضیافت افلاطون، صحنهی رویارویی آلکیبیادس با سقراط، گواهِ سرخوردگی او از امتناع سقراط در ارائهی هرگونه نشانهای از عشق است. لکان میگوید: سقراط عشق نمیورزد. او از همینجا به ارزش و تأثیر نشانهی عشق، از آن حیث که خطاب به هستی است، توجه میکند. لکان با این تصور از عشق که موجوداتِ مکمل را "متحد میکند، به هم میپیوندد، همانند میسازد و به یکدیگر میچسباند"مخالفت میکند.[3] او این توهمِ عشق بهمثابه یکیشدن را، که بر صورتِ آرمانیِ کره استوار است، کنار میزند. همچنین خاطرنشان میکند که دلبستگیِ عاطفی به این صورتهای بسته، ریشه در بعدِ تصویری و در طرد(Verwerfung )کاستراسیون دارد.[4] لکان همچنین به فروید ارجاع میدهد؛ فرویدی که برای او، بنیانِ عشق Lust-Ich است و عشق، محصولِ نارسیسیسم به شمار میرود.[5] لکان در سمینار منطقِ فانتاسم(La logique du fantasme)، فرمول زیر را مطرح میکند:"تو فقط همان چیزی هستی که من هستم. [...] اگر تو نباشی، پس من نیز نیستم".[6] یا به بیان دیگر:اگر تو نباشی، من میمیرم".[7] به گفته لکان، این حقیقت، معنای اروس را آشکار میکند؛ حقیقتی که، چون واپس زده نشده بلکه طرد شده است، در واقع به صورتِ "هیولایی که آثارش را در زندگی روزمره بهخوبی میشناسیم"بازمیگردد. او ادامه میدهد:چنانکه دربارهی هر Verwerfung بیان کردهام [...], عشق خود را در واقع، از خلال نامطلوبترین و اندوهبارترین آثارش آشکار میکند. راههای عشق هرگز به آن آسانی که تصور میشود قابل ترسیم نیستند.[8]عشق نمیاندیشد. به بیان دیگر، عشق فانتزیِ نارسیسیستیک را که تکیهگاه خود را از آن میگیرد، به رسمیت نمیشناسد [méconnaît]. از همینجاست که عشق میتواند رنگِ افسردگی یا اندوه به خود بگیرد، تا آنجا که این عاطفه دلالت بر امتناع یا طردِ دانشِ ناخودآگاه دارد. لکان در تلویزیون ((Television، اندوه را آشکارا با نوعی قصور اخلاقی مرتبط میسازد؛ قصوری که، به گفته او، در نهایت "تنها در نسبت با اندیشیدن جای میگیرد؛ یعنی در وظیفهی خوب گفتن (bien-dire)، و یافتن راهِ خود در مواجهه با ناخودآگاه، با ساختار.[9] او عاطفه را از قلمرو هیجان بیرون میکشد و آن را با اخلاقِ خوب گفتن(bien-dire) پیوند میزند؛ اخلاقی که "در مشخص کردن، تحدید کردن، و به دانش درآوردنِ آن چیزی است که گفتنی نیست."[10] ژک-آلن میلر نیز در تقابل با اندوه، از آن به منزلهی دانشی از دسترفته (connaissance manquée) یاد میکند. لکان در همان سال، در نوشته یادداشت ایتالیایی (Note italienne)، آرزوی خود را دربارهی روانکاوی چنین بیان میکند: "اینکه منابعی را گسترش دهد که به یاری آنها بتوان از آن رابطهی نامیمون بینیاز شد، تا عشق شایستهتر از این انبوهِ پرگوییای شود که تا امروز از آن ساخته شده است."[11]
عشقها و گفتار
با این همه، تا قرون وسطی بود که ستایشِ عشقِ متقابلِ ناکام، در قالب عشقِ درباری ((courtly love پدیدار شد. لکان ظهور این صورت از عشق را به تصادفی تاریخی، یعنی تلاقیِ بدعتِ کاتارها با شعر نوپدیدِ تروبادورها، نسبت میدهد. از نظر او، عشقِ پرشور پیش از هر چیز، واقعیتی از سنخِ گفتار است؛ واقعیتی که صرفاً در دورهای خاص از تاریخ پدید نیامده است. او این وضعیت را "کابوسِ ناممکنی به نامِ فئودالیسم" توصیف میکند؛ جایی که "برای زن، دیگر هیچ چیز نمیتوانست کار کند."[12] لکان در سمینار Encore، این ابداعِ گفتار را تنها راهی میداند که مرد ــ آنجا که بانویش به تمامی در مقام سوژهی او قرار گرفته است ــ بتواند "بهنحوی ظریف، عدمِ رابطهی جنسی را از سر بگذراند".[13]در واقع، مرد از طریق آرمانیسازیِ بانو( (Lady و ارج نهادن به دستنیافتنی بودن او، با این وضعیت کنار میآید؛ حال آنکه گفتارِ عاشقانه از فقدان، سوگواری، فقدانِ ابژه و مرگ تغذیه میکند. لکان در سمینار اخلاقِ روانکاوی (The Ethics of Psychoanalysis)، بر دقتِ "سازماندهیِ مصنوعی و زیرکانهی دال" در این گفتار تأکید میکند؛ سازماندهیای که «در لحظهای معین، خطوطِ ریاضتکشی را ترسیم میکند.»[14] تعلیقِ لذتِ جسمانی، پذیرفتنِ مسیرِ غیرمستقیم [در روان]، و دستنیافتنی بودنِ ابژه، همگی به منزلهی نوعی انضباطِ لذت ــ یا حتی انضباطِ نالذتی ــ تلقی میشوند. این امر را میتوان در خواستههای خودسرانهی آزمونهایی دید که بانو، نه بیبهره از نوعی بیرحمی، بر خدمتگزارِ خویش تحمیل میکند.لکان یادآور میشود که ریاضتکشانهترین شیوههای عشق، از کتاب هنر عشق ((The Art of Love اثر اووید اقتباس شدهاند؛ اثری که عشق را به گونهای خدمتِ نظامی تشبیه میکند.او همچنین بر تأثیر تعیینکنندهی دال، و نیز بر تأثیرِ انتقالِ این هنرِ عشقورزی به ساحتِ نوشتار، بر فرهنگ تأکید میکند. عشقِ رمانتیک را نیز میتوان گونهای بازگشت یا احیای همین سنت دانست.چنانکه میبینیم، عشق از آرمانی که سنت برای سامان دادنِ روابط میان دو جنس منتقل میکند، جداییناپذیر است. اما این نظمِ کهن، یعنی "عصرِ پدر"، که بر منطقی عمودی استوار بود، در دورانِ نا-کل ((not-all، به تعبیر ژک-آلن میلر، جای خود را به منطقی افقی، یعنی منطقِ شبکهها، داده است[15].در این چشمانداز، آیا صورتبندیهای نوینِ واحدِ زناشویی، در قالب آرایشهای متنوعی مانند "چندعشقی"( (polyamory یا "رابطهی سهنفره"( (throuple، که جایگزین زوجِ متعارف شدهاند، ماهیتِ رنجهای عشق را دگرگون میکنند؟در هر صورت، رنجهای عشق امروز به گونهای متفاوت از گذشته تفسیر میشوند. گفتارِ عشق، که پیشتر بر پایهی فقدان، ابژهی ازدسترفته یا آرمانِ دستنیافتنی فهم میشد، اکنون جای خود را به گفتاری دیگر داده است؛ گفتاری که شکستِ عشق را بر محورِ بعدِ تصویریِ سلطهگر/سلطهپذیر صورتبندی میکند. ژک-آلن میلر در آخرین کنگرهی WAP به تأثیر این تحول بر روابط عاشقانه اشاره کرده است. درست در زمانی که به نظر میرسید این عرصه بیش از هر زمان دیگری برای ابداع و آفرینش گشوده شده است، دالهایی که به واژگانِ نبردِ میان دو جنس تعلق دارند ــ نبردی که لکان پیشاپیش از آن خبر داده بود ــ با قدرت وارد صحنه شدند: کنترل، دستکاری، سلطه، اجبار، سوءاستفاده، گوستینگ ((ghosting و...در همان حال، گونهای از عشق که ظاهراً بر توافق متقابل استوار است، ترویج میشود؛ عشقی که بر شناساییِ متقابل بنا شده و اساساً تحت حاکمیتِ اصلِ همایستایی( (homeostasis در چارچوبِ اصلِ لذت قرار دارد.جنبشهای فمینیستی، حوزهی خصوصی را به عرصهای سیاسی تبدیل کردهاند. آنان، به نامِ برابریِ سوژههای حقوقی، به استقرارِ گفتارِ حقوقی در میان دو جنس یاری رساندهاند؛ امری که اغلب پیامدهای مثبتی نیز در پی داشته است.اما امروز، با همجوشیِ نئوفمینیسم و ایدئولوژیِ قربانی، شاهدِ سیاسی شدنِ امرِ صمیمی هستیم. این سیاسیشدن، در عین پذیرشِ هنجارهای جدیدِ گفتار، پدرسالاریای را هدف قرار داده است که خود از پیش رو به افول بوده است. از اینرو، نبردِ میان دو جنس بیش از پیش شدت گرفته است، و اغلب نیز با پیامدهایی نامطلوب.پس آیا نمیتوان در این نسبت دادنِ رنجِ عشق به سلطهی یک جنس بر جنس دیگر ــ یعنی سلطهی مردان بر زنان ــ صورتِ تازهای از طردِ عشق و مخاطراتِ آن را مشاهده کرد؟ موفقیتِ جهانیِ اخیرِ فیلم باربی ((Barbie نیز بهنظر میرسد مؤید همین نکته باشد.در چنین زمینهای، که از سوی گفتارِ علمی نیز پشتیبانی میشود، شاید تنها گفتارِ آنالیتیک هنوز بتواند جایی برای بعد واقعِ اروس بگشاید.
مسئلهای از سنخِ ساختار
عشق صرفاً مسئلهای از سنخِ گفتار نیست که با اقتضائات هر دوره دگرگون شود؛ بلکه در همان حال، مسئلهای از سنخِ ساختار نیز هست. فروید، به یمنِ هیستریکها، از همان آغاز به پدیدهی عشق علاقهمند شد و در آثار خود بارها سازوکارهای آن را بررسی کرد. او در کتاب روانشناسی گروهی و تحلیل ایگو، فصلی کامل را به عشقورزی و هیپنوتیزم اختصاص میدهد[16]. فروید با بهرهگیری از نمونهی عشقِ رمانتیکِ یک مرد جوان، نشان میدهد که چگونه ایگو در برابر ابژهی گرانبها ــ ابژهای که در جایگاهِ ایگوی آرمانی عظمت یافته است ــ تهی و فقیر میشود.در نهایت، وضعیتِ عاشق بودن تمامی عشقِ به خویشتن را به تصرف خود درمیآورد و ایگو را از هرگونه توانِ داوریِ انتقادی محروم میکند. فروید این پدیده را ازخودگذشتگی (self-sacrifice )مینامد و آن را با وضعیتِ هیپنوتیزم مقایسه میکند. توصیف او بسیار گویاست: ایگویی که یکسره وقفِ ابژه شده و در آن مستهلک میشود؛ ایگویی در بندِ انقیاد و شیفتگی.[17] از این رو، جای شگفتی نیست که در مواجهه با سوگ، گسستِ رابطه یا خیانت، سوژه احساس کند بخشی از وجودش قطع شده است؛ نوعی مثلهشدگی که بیتردید با رنج همراه است. لکان در آموزهی متأخر خود، درامِ عشق را فینفسه در بطنِ خودِ ملاقاتِ عاشقانه جای میدهد. در اینجا دیگر سخن از دو سوژهی فقدانِ هستی[[manque-à-êtreنیست، بلکه از دو بدنِ سخنگوست که "بهمنزلهی سوژه[s] دانشِ ناخودآگاه، متأثر شدهاند"[18].او در سمینار Encore میگوید: در اینجا چیزی جز ملاقات وجود ندارد؛ ملاقات در شریک، بهمثابه شریکِ سمپتومها و عواطف؛ ملاقات با هر آنچه در هر یک از ما نشانِ تبعیدِ اوست ــ نه تبعیدِ او بهمثابهی سوژه، بلکه بهمثابه موجودی سخنگو ــ تبعیدِ او از رابطهی جنسی.[19]ژک-آلن میلر در کتاب Analysis Laid Bare[20]بیان میکند که از منظرِ عدمِ رابطهی جنسی ــ و در نتیجه، از منظرِ شریک-سمپتوم ــ موجوداتِ جنسمند در سطحِ ژوئیسانس زوج تشکیل میدهند.اما پیوندِ سمپتوماتیک به ساختارهای دالیِ بدن وابسته است؛ ساختارهایی که شریک را بهمنزلهی وسیلهای برای ژوئیسانس تعیین میکنند. ازاینرو، باید ساختارِ کل ((for-all x را از ساختارِنا-کل ((not-all متمایز کرد؛ تمایزی که شیوههای مردانه و زنانهی جنسمندی را توزیع میکند و نوعِ شریک-سمپتومِ هر یک را تعیین میسازد.به بیان دیگر، در هر یک از دو موضعِ جنسمندی، عشق به یک شیوه تجربه نمیشود؛ نه ژوئیسانسِ عشق یکسان است و نه رنجِ آن.به پارلترِ مردانه، شیوهی فتیشیستیِ ژوئیسانس در نسبت با ابژهی a نسبت داده میشود؛ در حالی که به پارلترِ زنانه، دیمانسیونِ نامحدودِ ژوئیسانس در نسبت با بزرگ دیگریِ خطخورده(Ⱥ)اختصاص مییابد.ازاینرو، عشقهای دردناک را میتوان بر اساس منطقی که ویژهی هر موضعِ جنسمندی است صورتبندی کرد. برای یکی، رنجِ محدود و محصورِ سمپتوم وجود دارد؛ همانند اثرِ فرورفتنِ خاری در گوشت. برای دیگری، رنجِ بیکرانِ ویرانگری ((ravage و انهدامِ کامل. برای یکی، مصیبتِ دوپاره شدنِ حیاتِ عاشقانه و خوارشدگیِ ذاتیِ آن. و برای دیگری، خطرِ پیوندی مرگآور با اینکوبوسِ آرمانی، ورای شریکِ واقعی. اما عشقهای دردناک، به همان اندازه، به شیوهای نیز مربوط میشوند که هر بدنِ سخنگو میتواند در برابر زبانِ دیگری بهگونهای نفوذناپذیر و سربسته باقی بماند. از اینرو، عاطفه"صدای بدن" یا بیانِ طبیعیِ آن نیست، بلکه نشانهی اثری از ژوئیسانس است که با نشانِ دالی همبسته است. در تجربهی آنالیتیک، آنچه برجسته میشود، دخالتِ دال در شکلگیریِ عاطفه است و، بنا بر تعبیر لکان ــ چنانکه ژک-آلن میلر[21] نیز بر آن تأکید میکند ــ مسئله بر سر آن است که عاطفه موردِ وارسی و اثبات قرار گیرد (vérifier l'affect).[22]اگر در رویکرد کلاسیکتر، هدف آزاد ساختنِ حقیقتِ واپسزده بود، اکنون، با مفهومِ اثرگذاریِ ترسیمکنندهی lalangue بر بدن[l’affection traçante du corps par lalangue]، مسئله بر سرِ منزوی کردنِ اثرِ نشانِ تروماتیک بر سوءتفاهمِ میانِ دو جنس است. در پراکسیسِ ما، هنگامی که عشقهای دردناک خود را عرضه میکنند، آنها را دعوت میکنیم تا خود را در تورِ دالها گرفتار سازند؛ تا ژوئیسانس بتواند با زبان واردِ طنیناندازی شود.
پایان
یادداشتهای مترجم فارسی:
parlêtre (پارلتر)لکان اصطلاح parlêtre را با ترکیب دو واژهی parler (سخن گفتن) و être (هستی) ابداع میکند. این واژه صرفاً به معنای «موجودِ سخنگو» نیست، بلکه بر آن دلالت دارد که هستیِ سوژه از زبان جداییناپذیر است و بدن او از خلال زبان و ژوئیسانس صورتبندی میشود. ازاینرو این اصطلاح در ترجمه به صورت پارلتر حفظ شده است.
lalangue (للانگ)lalangue نئولوژیسمی است که لکان برای متمایز کردن آن از la langue (زبان) میسازد. مقصود از للانگ، زبان به منزلهی ابزار ارتباط نیست، بلکه بُعد آوایی، مادی و ژوئیسانسیِ زبان است؛ آنگونه که پیش از تثبیت معنا، بر بدن اثر میگذارد و ردّ خود را بر آن بر جای مینهد.
ravage (ویرانگری)واژهی ravage در آموزهی متأخر لکان صرفاً به معنای «ویرانی» نیست، بلکه به نوعی تجربهی بیحد و مرز و ویرانگر، بهویژه در ژوئیسانسِ زنانه، اشاره دارد که میتواند سوژه را به تمامی فراگیرد. ازاینرو در این ترجمه، بسته به بافت، به «ویرانگری» یا «ویرانیِ تمامعیار» برگردانده شده است.
Incubus (اینکوبوس)در اساطیر اروپایی، Incubus به روح یا دیوِ مذکری گفته میشود که شبانه بر زن ظاهر میشود، بر سینهی او مینشیند و با او رابطهی جنسی برقرار میکند. در سنت مسیحی، این موجود نماد اغوا، سلطه و آزار جنسی است. در این مقاله، مقصود نویسنده معنای اسطورهشناختیِ تحتاللفظی نیست؛ بلکه اینکوبوس استعارهای است از مردی خیالی، آرمانی و مرگآور که جای شریکِ واقعی را اشغال میکند.
bien-dire (خوب گفتن)اصطلاح bien-dire در اندیشهی لکان صرفاً به معنای «درست سخن گفتن» یا «فصیح سخن گفتن» نیست، بلکه به دقتِ اخلاقیِ گفتار اشاره دارد؛ شیوهای از گفتن که سوژه را تا مرزِ آنچه گفتنی نیست هدایت میکند، بیآنکه آن را به معنایی کامل فروبکاهد.
for-all / not-all (کل/ نا-کل)دو اصطلاح for-all و not-all به منطقِ فرمولهای جنسمندیِ لکان تعلق دارند و نباید صرفاً به معنای «کل» و «ناقص» فهمیده شوند. «ناکل» بیانگر آن است که ژوئیسانسِ زنانه به تمامی در تابعِ فالیک محصور نمیشود و از همین رو، ساختاری متفاوت با موضعِ مردانه دارد.
منابع:
[1] Lacan, J., The Seminar of Jacques Lacan, Book VIII: Transference, ed. J.-A. Miller, trans. Bruce Fink, Cambridge: Polity, 2017, p. 34. ↩
[9] Lacan, J., Television: A Challenge to the Psychoanalytic Establishment, trans. D. Hollier, R. Krauss & A. Michelson, New York/London: W. W. Norton, 1990, p. 22
[10] Miller, J.-A., «Les affects dans l’expérience analytique», La Cause du désir, no. 93, 2016, p.
[11] Lacan, J., «Note italienne», Autres écrits, Paris: Seuil, 2001, p. 311.
[12] Lacan, J., The Seminar of Jacques Lacan, Book XX: Encore, ed. J.-A. Miller, trans. Bruce Fink, New York/London: W. W. Norton, 1999, p. 86
[14] Lacan, J., The Seminar of Jacques Lacan, Book VII: The Ethics of Psychoanalysis, ed. J.-A. Miller, trans. Dennis Porter, New York/London: Routledge, 2008, p. 187
[15] Cf. Miller J.-A., the back cover of The Seminar of Jacques Lacan, Book VI, Desire and Its Interpretation, ed. J.-A. Miller, tr. B. Fink, Cambridge, Polity, 2019.
[16] Freud S., “Group Psychology and the Analysis of the Ego”, The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XVIII (1920-1922), London, Vintage, 2001.