مقالهٔ «منطق پارانویا» نوشتهٔ آندریاس پاناگیوتو با تکیه بر تحلیل فروید از پروندهٔ شرِبر، سازوکار منطقی هذیان پارانویایی، واپسزنی، فرافکنی و نسبت حقیقت و اشتیاق را از منظر روانکاوی بررسی میکند.
مقالهٔ «منطق پارانویا» نوشتهٔ آندریاس پاناگیوتو با تکیه بر تحلیل فروید از پروندهٔ شرِبر، سازوکار منطقی هذیان پارانویایی، واپسزنی، فرافکنی و نسبت حقیقت و اشتیاق را از منظر روانکاوی بررسی میکند.
حقیقت در روانکاوی نه محتوایی پنهان، بلکه اثری از شکاف ساختاری سوژه است. این مقاله با رجوع به فروید، لکان و میلر، نسبت حقیقت با دال، سمپتوم، ژوئیسانس و mi-dire را بررسی میکند و نشان میدهد که ساختارهای هیستریک و ابسسیونل دو شیوهٔ متفاوت برای نسبت یافتن با حقیقتی هستند که هرگز به تمامی گفته نمیشود.
عنوان "عشقهای دردناک"[[“Les amours douloureuses” با عنوان عشقهای ناکام [“Les amours malheureuses”] همآواست. این عنوان، دیمانسیونِ دراماتیک، و حتی تراژیکِ عشق، یا به تعبیر دقیقتر، عشقها را فرا میخواند.
بدون وزنه و تکیهگاه نامِ پدر، کودک ممکن است در معرض بلعیده شدن قرار گیرد، یا بهصورت متافوریک(metaphorical) در ماسههای روان فرو برود. در نسبت سوژه با زبان، این وضعیت میتواند به شکل زنجیرهای از چیزی ظاهر شود که بهخوبی گره نخورده است؛ چیزی که در نقطه دوخت (point de capiton) لغزیده است، یا حالتی که سوژه در یک هولوفراز (holophrase) گرفتار شده باشد. نسبت سوژه با زبان و بدن در میان است.
صلح معمولاً بهمثابه پایانِ جنگ فهمیده میشود؛ گویی با خاموش شدنِ سلاحها، وضعیتِ انسانی نیز به تعادل بازمیگردد. اما از منظر روانکاوی، صلح هرگز صرفاً فقدانِ خشونت نیست. آنچه مسئلهساز است این است که چرا انسان، حتی در امنترین وضعیتهای اجتماعی، همچنان در معرضِ بازگشتِ پرخاشگری، نفرت و ویرانگری باقی میماند. پرسش روانکاوی نه این است که چگونه جنگ آغاز میشود، بلکه این است که چرا صلح تا این اندازه شکننده است.
جنگ برای سوژه، پیش از آنکه یک واقعهی بیرونی باشد، گسستی در پیوستگیِ جهان است. آنچه پیشتر بدیهی مینمود-امنیت، تداوم، قابلیت پیشبینی-ناگهان از کار میافتد. این همان لحظهای است که زیگموند فرویددر متن «Thoughts for the Times on War and Death» توصیف میکند: فروپاشیِ این توهم که تمدن توانسته است خشونت را مهار کند. جنگ نشان میدهد آنچه واپس زده شده بود، نه از میان رفته، بلکه صرفاً به تعویق افتاده است.
سوژهی ابسسیونل معمولاً با رنجِ انتخاب برای روانکاوی نمی آید؛ با رنجِ «امکانِ انتخاب» میآید. مسئله نه این است که چه باید بکند، بلکه این است که هر کنش، چیزی را برای همیشه منتفی میکند. آنچه او را متوقف میسازد، اشتباه نیست؛ غیرقابلبازگشت بودنِ تصمیم است. ابسسیونل میخواهد لحظهای را حفظ کند که هنوز همهچیز ممکن است، زیرا در این تعلیق، هیچ چیز از دست نرفته است.
لکان میگوید کلاین تحلیل را به مسئله "رابطه با ابژه" فرو میکاهد در حالیکه روانکاوی اصیل با "ساختار زبان" و جایگاه سوژه نسبت به ابژهی اشتیاق سروکار دارد، نه با کیفیت رابطه با ابژه.کلاین از روانکاوی، روانشناسی روابط ابژه میسازد.
در بسیاری از تحلیلهای انتقادیِ معاصر، بهدرستی بر این نکته تأکید میشود که تقابلهای سیاسیِ مسلط-حتی آنجا که بهشدت متخاصم به نظر میرسند- اغلب در سطحی عمیقتر درون یک افق نمادین(سمبولیک) مشترک عمل میکنند. این تشخیص، ریشه در سنتی دارد که از فروید آغاز میشود و در لکان و خوانشهای متأخر او ادامه مییابد؛ جایی که مسئلهی اصلی، نه صرفاً قدرت، بلکه سازمانیافتگیِ اشتیاق و جایگاهِ سوژه است
در لایههای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و روانی جامعه مشاهده کرد. در مرکز این فروپاشی، پدیدهای قرار دارد که اغلب نادیده گرفته میشود: محو شدن طبقهی متوسط و ناتوانی در بازتولید آن.در اغلب نظریههای کلاسیک توسعه، طبقهی متوسط نه یک گروه صرفاً اقتصادی، بلکه یک کارکرد اجتماعی است. این طبقهحامل سرمایهی فرهنگی و نمادین است،قانونپذیری و عقلانیت نهادی را بازتولید میکند.میان دولت و طبقات فرودست نقش میانجی ایفا میکند.افق آینده، تاخیر در ارضا و پروژهی زندگی را ممکن میسازد.به همین دلیل، دولتهای توسعهگرا تمرکز خود را نه بر حذف فقر صرف، بلکه بر تثبیت و گسترش طبقهی متوسط میگذارند. نه از سر فضیلت اخلاقی، بلکه از سر عقلانیت سیاسی.
فروید ریشهی این تمایل و اشتیاق را در دوران کودکی جستوجو میکند: پسر در کودکی، مادری را تجربه کرده که به نوعی رنج میکشیده، ناراضی، افسرده یا ناتوان بوده.کودک اشتیاق دارد مادرش را نجات دهد، اما ناتوان است.این اشتیاق در ناخودآگاه باقی میماند و بعدها در بزرگسالی، مرد در جستوجوی زنانی میافتد که نمایندهی آن مادر رنجور باشند، تا اینبار نجات را به انجام برساند.این نوع عشق وابسته به رنج ابژه است. اگر زن نجات پیدا کند و قوی شود، ممکن است تمایل مرد به او از بین برود. بنابراین، اشتیاق به نجات گاهی با نوعی نیاز پنهان به حفظ رنج در ابژه همراه است.
در این مقاله، فروید چند نکتهٔ کلیدی را مطرح میکند 1. فروید نارسیسیسم را به عنوان مرحلهای از رشد لیبیدویی معرفی میکند: بین اتو اروتیسم (auto-eroticism) وابژه عشق (object-love). 2. او بین لیبیدو-من (ego-libido) ولیبیدوی ابژه (object-libido)تفکیک میگذارد: یعنی بخشی از انرژی روانی (لیبیدو) که به خود شخص برمیگردد و بخشی که به سوی اشیاء یا دیگران میرود.
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی هنگامی که ما با یک روان نژندی روبرو می شویم که در آن علت هیجان انگیز («صحنه تروماتیک») شناخته شده است و می توانید ببینید که چگونه فرد درگیر از چنین تجربه ای روی گردان می شود و آن را به سمت فراموشی سوق می دهد. به عنوان مثال به یک پرونده که سالها پیش مورد تحلیل قرار دادم اشاره خواهم کرد
بُعد واقع بُعد واقع از حیث مفهومی از دشوارترین مفاهیم و به همان اندازه جذاب و مسحور کننده است . بخشی از دشواری آن بدین روی می باشد که بُعد واقع یک « چیز » نیست؛ ابژه ای مادی در جهان یا جسم انسان یا حتی « واقعیت » نیست.
به بهانه انتشار چهاردمین سمینار روانکاو بزرگ ؛ مصاحبه ای خواهیم داشت با ژک آلن میلر ، دانشجو ، داماد و تنها فردی که توسط لکان مجاز به بازنویسی آثار استاد است :
قبل از هر چیز باید به او حالی کرد که روانکاوی رواندرمانی نیست، اگرچه اثرات درمانی دارد و از آنچه هم که بعضیها «رواندرمانی تحلیلی» مینامند متفاوت است. بعلاوه، روانکاوی نمیتواند موضوع دورههای دانشگاهی باشد
آموزش با نسخه ناکام و اثر تربیتی با نسخه پیشرفته مربوط است. تأثیر تربیت تنها میتواند در یک زمینه تربیت بی پایان رخ دهد زیرا همیشه سیستم دلالت به صورت پس رویدادی یعنی به صورت گذشته نگر دلالت میکند.
بنابراین (Ergo)، قدم نهایی من، فالوس مورد بحث، تصویری است و میتواند به عنوان ابژه کاستراسیون با علامت φ- مشخص شود. در کیس روبرت، بیمار الی شارپ، که لکان در این سمینار شش درس به او اختصاص میدهد، فالوس همه توان و همه جا حاضر است. در کاستراسیون، ابژه فالوس است. اما اگر فالوس تصویری در کاستراسیون ابژه است، بدان دلیل است که ابژه a تنها به عنوان اثری از کاستراسیون ظاهر میشود. مهم است که به این تفاوت توجه کنیم. به عنوان اثر و نتیجه، ابژه a متعاقباً به عنوان تکیه گاه سوژه در فانتزیاش برای به دست آوردن ژوئیسانس عمل میکند. ابژه a میتواند آنچه را برای سوژه انجام دهد که بزرگ دیگری ناتوان از تخصیص آن بوده است.
اصطلاح وظیفه به دو شیوه متفاوت استفاده میشود. تحت حاکمیت سوپرایگو سوژه وظیفه خود را به عنوان یک وظیفه جهانی تجربه میکند اما سوژه وظیفه خاص خودش را نیز دارد که مخالفت با این وظیفه جهانی است. وظیفه سوژه مرتبط با منحصر به فرد بودنش است. آیا کسی از آغاز میتواند نگوید که سوژه مسؤولیتی برای مخالفت با وظیفه سوپرایگوی خودش دارد؟
لکان در فصل ۱۰ به خوانش روشمند از فانتاسم و رؤیا میپردازد و یک ساختار متقارن و معکوس بین آنها پیدا میکند.[۲] صورتبندی (فرمولاسیون) «کسی خود ارضایی میکند.» دسیسه را خلاصه میکند.
فروید، پریشانی یکی از مراجعیناش را برای ما نقل می کند: زنی چهل و چند ساله و مطلقه که به دلیل اضطراب با پزشک جوانی مشورت کرده و از او میشنود که علت اضطرابش نداشتن رابطهی جنسی است و اینکه برای درمان آن سه راه وجود دارد:
سخنرانیهای آشنایی با روانکاوی سخنرانی ۳۴ توضیحات، کاربردها و راهکارها زیگموند فروید (۱۹۳۳)
سخنرانی اول پیشگفتار فروید بر سخنرانیهای آشنایی با روانکاوی زیگموند فروید (۱۶-۱۹۱۵)
سخنرانیهای آشنایی با روانکاوی سخنرانی V– دشواریها و نخستین رویکردها زیگموند فروید (۱۶-۱۹۱۵)
مطالعه فصل VII از سمینار VI، اشتیاق و تعبیر آن[۲]، پرسشگری ویژهای را در من برانگیخت. قبل از گفتن آن به شما، مایلم بگویم که این سمینار را مطالعه کردهام و تصور میکنم این فقط در فصل هفتم و نه در جای دیگر است که لکان گرهای بین بُعد واقع، بُعد تصویری و معنای سمبولیک آن ترسیم میکند.[۳] ژک آلن میلر این پاراگراف را یکی از موضوعات بنیادین این فصل میداند. مطالعه اجمالی من این اجازه را نمیدهد که به طور قطع اظهار کنم این تنها باری است که لکان درباره این موضوع صحبت میکند، اما این مسأله مانع نمیشود که من این فرض را داشته باشم که این در حقیقت تنها مورد است.
ارتباطی با زبان و با بُعد واقع وجود داشت، یا به عبارت دقیقتر، با آن چه گفته شده و طریقی که این در آن گفته شده بود (در ارتباطش با کل و با حقیقت)، که برای من بسیار خاص بود. مثل دیگران از نسل من، که تأثیر گرفته از [ماه] می ۶۸ بودند، من با یک شیوه گفتن محاورهای روبرو شدم، یک شیوه تقریباً لیبرال؛ یک سبک تعبیری که در زمان نوجوانی من بسیار مُد بود و تأثیراتی را بر من به جا گذاشت. بیایید بگویم که من تحت تأثیر واقع شدم، مثل هر فرد دیگری، با حدوث زبان، با سیل زبان، که از آن، بر اساس [گفته] لکان در کنفرانس ژنو در مورد سمپتوم، «چیزی در اظهار کردن جا مانده، یک پس مانده، همان طور که او اشاره میکند، که با آن، برایمان لازم است کنار بیاییم».
براساس نوع سمپتوم که در سازمانبندی روانی و درمان او غالب بود، این بیمار مرا به مواجهه با امکان ارائه سنتوم، در مساله غامض هیستری، از طریق یک فرضیه کاری هدایت کرد. در واقع، از جویس، و بنابراین از پسیکوز و نوشتن در کلینیک گره زدن (knotting) بود که لکان این مفهوم را معرفی کرد.
«تحقق آرزو» چهاردهمین سخنرانی از سری سخنرانیهای مقدماتی فروید در باب روانکاوی است؛ در آن فروید نشان میدهد چگونه حتی رویاهای تحریفشده، اضطرابآور و آزارنده نیز، در ژرفای خود، تحققِ آرزویی ناخودآگاهاند.
رویکرد فرویدی به sexuation شکل یک اسطوره به خود گرفت، [اسطوره] ادیپوس. این فرم حماسی به فروید اجازه داد که به ساختار به عنوان دینامیک sexuation نزدیک شود و در فرمی تصویری شده گره خوردگی سکسوال [و] تروماتیک بدن به ...
در این مصاحبه که در سالِ ۱۹۷۴ برایِ مجلهی ایتالیاییِ پانوراما انجام شده،گویی لکان به مددِ سحر و جادو دوباره با قدرت تمام زنده شده و با ما سخن می گوید. مصاحبهگرِ ایتالیایی، ایمیلیو گرانزاتو، به این نکته اشاره می کند که ...
آنچه نمیتواند گفته شود بطور اثرگذاری در سطح دوم گراف است.آنجا،جایی که سوژه منتظر پاسخ بزرگ دیگری در ارتباط با اشتیاقاش است، درست آنجاست که بزرگ دیگری سؤال را به او باز میگرداند: «?Che vuoi» «چه میخواهی؟»لکان در سمینار VI میگوید که بزرگ دیگری پاسخ میدهد: «سوژه فالوس را میخواهد» و اینجا جایی است که روانکاوی وا میماند، همانطور که فروید گفته هر آنالیزی در صخره کاستراسیون (اختگی) گیر میکند. اما آن طور که لکان تأکید میکند شکست سوژه برای «گفتن» آنچه میخواهد، آنچه [بدان] اشتیاق میورزد، شکست ساختار است.
هر مردی اعتقاد دارد وقتی عاشق زنی است به او اشتیاق میورزد. مرد وقتی که اشتیاق میورزد هرگز با شریکی جز ابژه a که علت اشتیاق اوست، سر و کار ندارد. زن، یک سمبول فقدان برای مرد است، و آن ارزش ژوئیسانس ممنوعهای است
شرحی که در اینجا از دیدگاههای او مشاهده خواهیم کرد به شدت فشرده است و حتی امروز نیز درک کامل آنها آسان نیست. اگرچه اکنون میدانیم که فروید در این مقاله به کمتر چیزی اشاره کرده است که از مدتها پیش در ذهنش نبوده باشد، این مقاله در هنگام چاپ میبایست برای خوانندگانش گیجکننده و سرشار از مفاد تازه بوده باشد.
روش روانکاوی فروید روند رواندرمانگرانه خاصی که فروید به کار میگیرد و به عنوان «روانکاوی» توصیف میکند، سربرآورده از آن چیزی است که به عنوان روش «تخلیه هیجانی» (کاتارتیک) شناخته شده بود و توسط وی در مشارکت با جوزف بروئر در کتابشان «مطالعاتی بر هیستری» (۱۸۹۵) مورد بحث قرار گرفت
وقتی واقعیت (reality)دیگر توسط صحنه فانتزی سازماندهی و آرام نمی شود ، تجربه واقع به شکلی ظاهر می شود که برای هر شخص بی نظیر(unique) است.