00491755234725

ابسسیونل در تعلیق برای رسیدن به قطعیت 

ابسسیونل در تعلیق برای رسیدن به قطعیت 
خلاصه

سوژه‌ی ابسسیونل معمولاً با رنجِ انتخاب برای روانکاوی نمی آید؛ با رنجِ «امکانِ انتخاب» می‌آید. مسئله نه این است که چه باید بکند، بلکه این است که هر کنش، چیزی را برای همیشه منتفی می‌کند. آنچه او را متوقف می‌سازد، اشتباه نیست؛ غیرقابل‌بازگشت بودنِ تصمیم است. ابسسیونل می‌خواهد لحظه‌ای را حفظ کند که هنوز همه‌چیز ممکن است، زیرا در این تعلیق، هیچ چیز از دست نرفته است.

25 9 04

ابسسیونل در تعلیق برای رسیدن به قطعیت
نویسنده: علی درخشنده


سوژه‌ی ابسسیونل معمولاً با رنجِ انتخاب برای روانکاوی نمی آید؛ با رنجِ «امکانِ انتخاب» می‌آید. مسئله نه این است که چه باید بکند، بلکه این است که هر کنش، چیزی را برای همیشه منتفی می‌کند. آنچه او را متوقف می‌سازد، اشتباه نیست؛ غیرقابل‌بازگشت بودنِ تصمیم است. ابسسیونل می‌خواهد لحظه‌ای را حفظ کند که هنوز همه‌چیز ممکن است، زیرا در این تعلیق، هیچ چیز از دست نرفته است.
در این ساختار، پرسش‌های بی‌پایان شکل دفاعیِ اندیشه نیستند، بلکه ابزاری‌اند برای به تعویق انداختنِ کنش. فکر کردن جای عمل را می‌گیرد و منطق به‌جای اشتیاق می‌نشیند. سوژه با تولید بی‌وقفه‌ی سناریوها، می‌کوشد نقطه‌ای را بیابد که در آن تصمیم، بی‌هزینه باشد؛ نقطه‌ای که هرگز وجود ندارد. وسواس نه از ندانستن، بلکه از امتناع از پرداختِ بهای دانستن تغذیه می‌کند.
آنچه ابسسیونل طلب می‌کند، پاسخ نیست؛ تضمین است. تضمینِ اینکه انتخابش او را با فقدان، گناه یا پشیمانی مواجه نخواهد کرد. اما این تضمین اگر هم ممکن باشد، به بهای حذفِ سوژه تمام می‌شود. زیرا انتخابِ تضمین‌شده، دیگر انتخاب نیست؛ اجرای دستور است. سوژه دقیقاً در لحظه‌ای که می‌خواهد از خطر مصون بماند، از امکانِ آزادی عقب‌نشینی می‌کند.
آزادی برای ابسسیونل تجربه‌ای مطلوب یا رهایی‌بخش نیست، بلکه وضعیتی تهدیدآمیز است؛ وضعیتی که در آن هیچ مرجع نهایی‌ وجود ندارد که بتوان مسئولیت را به او واگذار کرد. آزادی یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به جای من اشتباه کند. و درست همین‌جاست که وسواس شکل می‌گیرد: به‌مثابه تلاشی برای ساختنِ مرجعی خیالی که بار انتخاب را از دوش سوژه بردارد.
انسان موجودی نیست که آزادیَش از کمال سرچشمه بگیرد؛ آزادی حاصلِ نقص است. ما انتخاب می‌کنیم چون نمی‌دانیم، و اگر می‌دانستیم، دیگر انتخابی در کار نبود. ابسسیونل در برابر این ندانستن مقاومت می‌کند، زیرا ندانستن او را مستقیماً به کنش پیوند می‌زند. وسواس، اشتیاق به تعلیق این پیوند است؛ اشتیاق به باقی ماندن در سطح اندیشه، جایی که هنوز هیچ چیزی واقعاً رخ نداده است.
کار روانکاوی نه شکستنِ وسواس با پاسخ، بلکه برهم زدنِ منطقِ تعلیق است. نه با دعوت به تصمیم درست، بلکه با قرار دادنِ سوژه در برابر این حقیقت که هیچ تصمیمی بدون فقدان نیست. جایی که ابسسیونل می‌پذیرد انتخاب کردن همیشه به معنای از دست دادن است، برای نخستین‌بار امکانِ کنش پدیدار می‌شود؛ کنشی که نه درست است و نه غلط، بلکه از آنِ اوست.
سوژه زمانی از وسواس فاصله می‌گیرد که به‌جای تلاش برای زندگیِ بی‌خطا، خطرِ زندگیِ انتخاب‌شده را بپذیرد. نه چون آزاد بودن آسان است، بلکه چون تعلیقِ بی‌پایان، شکلی دیگر از اسارت است. آزادی نه وعده‌ی آرامش می‌دهد و نه مصونیت؛ تنها چیزی که می‌دهد، امکانِ زیستن است، آن‌هم بدون تضمین.

پایان

دیدگاه کاربران
(مورد نیاز)
(مورد نیاز)