Painful Relationships
روابط دردناک
نویسنده:علی درخشنده
زندگی عاطفی معاصر واژگان تازهای برای نامگذاری شکلهایی از پیوند به دست داده است که شاید در گذشته با این دقت نامی نداشتند:« situationship، friends with benefits، rebound، ghosting، benching و pocketing »این اصطلاحات، که بخشی از زبان روابط در شبکههای اجتماعی و اپلیکیشنهای آشنایی را تشکیل میدهند، ظاهراً شکلهای متفاوتی از رابطه را توصیف میکنند. اما میتوان پرسید آیا چیزی در منطق آنها مشترک نیست؟
آنچه این صورتبندیها را در یک میدان مشترک قرار میدهد، لزوماً فقدان عشق نیست؛ بلکه میتواند تعلیق رابطه باشد: سوژه در آستانهی چیزی قرار میگیرد که نه بهتمامی شکل میگیرد و نه بهتمامی پایان مییابد. رابطهای که نام نمیگیرد، بدنی که قرار است بدون پیوند عاطفی باقی بماند، ابژهای که هنوز از دست نرفته اما ابژهی رابطهی قبلی نیز نیست، فردی که ناپدید میشود بیآنکه پاسخی بدهد، یا کسی که عمداً در جایگاه «گزینهی احتمالی» نگه داشته میشود.
از منظر روانکاوی، میتوان این شکلهای معاصر را نه صرفاً بهعنوان عادتهایی جدید در روابط، بلکه بهمثابه صورتهایی از نسبت سوژه با فقدان، اشتیاق و خواستِ دیگری خواند. در این خوانش، مسئله این نیست که این روابط را به یک علت روانشناختی واحد تقلیل دهیم؛ بلکه باید دید هر یک چگونه امکان نزدیکشدن به رابطه را فراهم میکند، بیآنکه الزاماً سوژه را به مواجههی مستقیم با پیامدهای آن نزدیک کند.
سیچوئیشنشیپ: زیستن در تعلیق نامگذاری
Situationship رابطهای است که در مرز میان صمیمیت و تعهد باقی میماند، بیآنکه بهروشنی نامی پیدا کند. دو نفر ممکن است با یکدیگر رابطهی جنسی داشته باشند، وقت بگذرانند، صمیمیت و حتی نوعی انحصار را تجربه کنند، اما رابطه همچنان از یک نام تعیینکننده محروم بماند.
این نامگذاری صرفاً یک قرارداد زبانی ساده نیست. نامگذاری رابطه، سوژه را با مجموعهای از دلالتها، انتظارات و محدودیتها مواجه میکند. از این منظر، تعلیق نام میتواند امکان حفظ رابطهای را فراهم کند که هنوز مجبور نشده است خود را در برابر پیامدهای یک انتخاب قرار دهد.
در یک خوانش لکانی، میتوان پرسید این تعلیق چه چیزی را در اشتیاق حفظ میکند. تا زمانی که رابطه به یک وضعیت مشخص تثبیت نشده است، امکانهای آن نیز همچنان باز میمانند. چیزی هنوز از دست نرفته، اما چیزی نیز بهتمامی به دست نیامده است. همین فاصله میتواند برای یکی از طرفین بهصورت آزادی تجربه شود و برای دیگری به شکل اضطراب.
مسئله، بنابراین، صرفاً «ترس از تعهد» نیست. مسئله میتواند ناتوانی یا امتناع از قرارگرفتن در جایگاهی باشد که انتخاب، فقدان خود را نیز با خود به همراه میآورد. انتخاب یک رابطه، همواره به معنای از دست دادن بخشی از امکانهای دیگر است.
فرندز ویت بنفیت: بدن بدون رابطه؟
در friends with benefits تلاش میشود رابطهی جنسی از تعهد عاطفی جدا نگه داشته شود. دو نفر میپذیرند که رابطهای جنسی داشته باشند، بدون آنکه خود را وارد رابطهای عاشقانه بدانند.
اما روانکاوی یادآوری میکند که بدن انسان هرگز صرفاً بدن زیستی نیست. بدن از طریق دالها، فانتزی و ژوئیسانس درگیر میشود و رابطهی جنسی نمیتواند بهسادگی به یک قرارداد میان دو بدن تقلیل یابد.
لکان در Encore گزارهی مشهور «رابطهی جنسی وجود ندارد» را در چارچوب مسئلهی عدم امکان نوشتن یک نسبت جنسیِ کامل صورتبندی میکند؛ این گزاره به معنای نفی وجود روابط جنسی نیست، بلکه به عدم وجود فرمولی اشاره دارد که بتواند نسبت میان دو جایگاه جنسی را بهطور کامل بنویسد.
از این منظر، آنچه در ابتدا بهعنوان تفکیک روشن میان «سکس» و «عاطفه» تعریف میشود، ممکن است در ادامه با ظهور حسادت، دلبستگی، اضطراب یا توقعی مواجه شود که در قرارداد اولیه جایی برای آن پیشبینی نشده بود.
مسئله در friends with benefits این نیست که چرا احساسات «وارد رابطه میشوند»، بلکه این است که آیا میتوان رابطه با دیگری را به توافقی کاملاً قابلکنترل میان دو سوژه تقلیل داد یا نه. گاهی تلاش برای جدا نگهداشتن بدن از عشق میتواند شیوهای برای دور ماندن از آسیبپذیری عشق باشد؛ اما آنچه کنار گذاشته میشود، لزوماً از صحنه حذف نمیشود. ریباند: دیگریِ تازه و فقدانِ هنوز حاضر
رابطهی rebound معمولاً در فاصلهی کوتاهی پس از پایان یک رابطه شکل میگیرد. در زبان رایج، چنین رابطهای اغلب بهعنوان تلاشی برای «فراموش کردن نفر قبلی» توصیف میشود.
اما از منظر روانکاوی، میتوان مسئله را پیچیدهتر دید. جدایی، صرفاً حذف حضور یک فرد از زندگی روزمره نیست؛ بلکه سوژه را با فقدانی مواجه میکند که باید نسبت خود را با آن پیدا کند. فروید در مقالهی «سوگ و ملانکولیا» سوگ را واکنشی به فقدان ابژهی محبوب یا ابژهای میداند که جای آن را گرفته است.
از این منظر، ورود سریع یک ابژهی تازه میتواند در برخی موارد راهی برای پرکردن شکافی باشد که هنوز در حال کارشدن است. بااینحال، این به معنای آن نیست که هر رابطهای که پس از جدایی آغاز میشود، «رابطهی ریباند» است یا الزاماً محکوم به شکست خواهد بود.
مسئله، نسبت سوژه با فقدان است: آیا دیگریِ تازه بهعنوان یک دیگریِ تازه وارد صحنه میشود، یا پیش از هر چیز در جایگاهی قرار میگیرد که فقدان دیگریِ قبلی را بپوشاند؟
در این وضعیت، میتوان گفت دیگریِ تازه گاهی نه فقط بهعنوان شریک جدید، بلکه بهعنوان شاهد یا پوششی برای فقدان رابطهی قبلی وارد صحنه میشود. رابطهی تازه، در این حالت، ممکن است بیش از آنکه رابطهای با دیگریِ تازه باشد، رابطهای با فقدانِ رابطهی پیشین باشد. گوستینگ: وقتی دال ناپدید میشود
Ghosting یکی از رادیکالترین شکلهای تعلیق است: رابطه یا ارتباط، بدون توضیح و اغلب بهطور ناگهانی قطع میشود. پیامها بیپاسخ میمانند و دیگری، بدون ارائهی روایتی از رفتن خود، از صحنه خارج میشود.
آنچه در گوستینگ دردناک است فقط فقدان دیگری نیست؛ فقدان توضیح برای فقدان است.
سوژهای که گوست میشود، با سکوتی مواجه است که هیچ دال مشخصی برای توضیح آن ارائه نمیکند. در نتیجه، ناچار میشود خود دست به تولید معنا بزند: «چه اتفاقی افتاد؟»، «کجا اشتباه کردم؟»، «آیا چیزی در من باعث شد او برود؟»
در این نقطه، خلأِ دلالت میتواند به خودسرزنشی راه ببرد. سوژه تلاش میکند سکوت دیگری را با روایتی پر کند؛ روایتی که ممکن است بهجای توضیح، فانتزیهای او دربارهی خود و دیگری را فعال کند.
از سوی دیگر، برای کسی که ناپدید میشود، گوستینگ میتواند شیوهای برای اجتناب از مواجهه با پاسخگویی به دیگری باشد. بهجای گفتن «نه»، «نمیخواهم»، «تمام شده است» یا مواجهشدن با واکنش دیگری، خودِ صحنه حذف میشود.
البته نباید گوستینگ را به یک ساختار روانی واحد فروکاست. آنچه از منظر روانکاوی اهمیت دارد، این است که در این شکل از قطع رابطه، گفتار در لحظهای که دیگری خواستار پاسخ است، جای خود را به غیاب میدهد.
بنچینگ: دیگری بهمثابه گزینهی احتمالی
در benching، فردی در جایگاه گزینهای احتمالی نگه داشته میشود. ارتباط کاملاً قطع نمیشود، اما به رابطهای نیز تبدیل نمیشود. پیامهایی پراکنده، توجههای گهگاهی و وعدههای مبهم، امکان رابطه را زنده نگه میدارند.
در اینجا، دیگری نه کاملاً انتخاب شده و نه کاملاً از دست رفته است.
میتوان این وضعیت را در نسبت با منطق اشتیاق بررسی کرد. اشتیاق از فقدانی تغذیه میکند که هیچ ارضایی نمیتواند بهطور کامل آن را از میان ببرد؛ اما این بدان معنا نیست که هر شکل از تعلیق را باید مستقیماً به «منطق اشتیاق» فروکاست.
آنچه در benching اهمیت دارد، حفظ امکان بدون پذیرش پیامد انتخاب است. فرد میتواند چند امکان را همزمان باز نگه دارد و از لحظهای که باید یکی را انتخاب کند، فاصله بگیرد.
در سوی دیگر، فردی که benched شده است ممکن است خود را در جایگاه ابژهای بیابد که کارکردش فقط حفظ یک امکان است: «شاید بعداً». در اینجا مسئله فقط انتظار برای رابطه نیست؛ مسئله این است که سوژه تا چه اندازه حاضر است جایگاه خود را در این تعلیق حفظ کند.
پاکتینگ: رابطهای که نباید دیده شود
Pocketing زمانی رخ میدهد که فرد رابطه را از دیگرانِ مهم زندگی خود پنهان میکند؛ شریک عاطفی در زندگی خصوصی حضور دارد، اما در فضای اجتماعی و در برابر دوستان، خانواده یا دیگر شبکههای مهم رابطه، به رسمیت شناخته نمیشود.
پنهانکردن رابطه میتواند دلایل بسیار متفاوتی داشته باشد و نباید هر مورد را به یک ساختار روانی واحد نسبت داد. بااینحال، از منظر روانکاوی میتوان پرسید که رابطه در نسبت با بزرگ دیگری چه جایگاهی پیدا میکند.
گاهی مسئله میتواند شرم باشد؛ گاهی دوسوگرایی، ترس از قضاوت، یا امتناع از پذیرفتن پیامدهای علنی یک انتخاب. رابطهای که در خلوت پذیرفته میشود، اما در برابر بزرگ دیگری نامگذاری نمیشود، در موقعیتی دوگانه باقی میماند: حضور دارد، اما نباید دیده شود.
در اینجا تعلیق بار دیگر ظاهر میشود. سوژه میخواهد رابطه را حفظ کند، اما شاید هنوز حاضر نیست جایگاه خود را در شبکهی دلالتهای اجتماعی آن بپذیرد.
از «عشقهای دردناک» تا صورتهای معاصر طرد عشق
این صورتهای جدید رابطه را میتوان در زمینهی گستردهتری از تحولات گفتار عشق نیز قرار داد.
پاتریشیا بوسکن-کاروز در متن ارائهی موضوع کنگرهی NLS در سال ۲۰۲۵ با عنوان Painful Loves، به رنج عشق، فقدان، عشق و ژوئیسانس و صورتهای مختلف درد در عشق میپردازد. او با تکیه بر آموزه فروید و لکان، از جمله به این نکته میپردازد که عشق با فقدان و عدمتقارن میان عاشق و معشوق گره خورده است.
در همین متن، بوسکن-کاروز به حضور دالهایی مانند کنترل، دستکاری، سلطه، اجبار و سوءاستفاده در گفتار معاصر عشق اشاره میکند و آنها را در کنار صورتهایی از عشق قرار میدهد که بر توافق و شناسایی متقابل تأکید دارند.
اهمیت این تغییر برای روانکاوی در این است که عشق را نمیتوان صرفاً به مجموعهای از قراردادهای رفتاری یا اخلاقی تقلیل داد. عشق، در آموزه لکان، با فقدان، دیگری، اشتیاق و ژوئیسانس گره خورده است.
لکان در سمینار هشتم: ترانسفر عشق را در نسبت با فقدان صورتبندی میکند و عبارت معروف «عشق دادن چیزی است که نداری» را در همین زمینه مطرح میکند. بوسکن-کاروز نیز در متن کنگرهی NLS ۲۰۲۵، با ارجاع به همین آموزه، بر نقش فقدان و عدمتطابق میان اشتیاق و ابژه در پیدایش معنای عشق تأکید میکند.
از این منظر، شکلهای معاصر رابطه را میتوان صورتهای تازهای از تلاش برای تنظیم فاصله با دیگری دانست: نزدیکشدن بدون تعهد، سکس بدون رابطه، رابطه بدون علنیشدن، حضور بدون انتخاب و غیاب بدون توضیح.
این صورتها ممکن است بسیار متفاوت به نظر برسند، اما در برخی از آنها مسئلهای مشترک دیده میشود:
چگونه میتوان دیگری را در نزدیکی خود نگه داشت، بیآنکه تمام پیامدهای مواجهه با دیگری را پذیرفت؟
بوسکن-کاروز همچنین در متن خود، با استفاده از تمایزهای آموزه لکان دربارهی جایگاههای جنسی، از تفاوت صورتهای رنج عشق سخن میگوید: برای پارلتر مردانه، رنج میتواند در محدودهی سمپتوم صورتبندی شود و برای پارلتر زنانه، در نسبت با بزرگ دیگریِ خطخورده، بُعدی بیکران پیدا کند. این تمایز را نباید به یک روانشناسی دوگانهساز از زن و مرد تبدیل کرد؛ اهمیت آن در منطق متفاوت نسبت با دیگری و ژوئیسانس است.
از این منظر، آنچه امروز در زبان اپلیکیشنها و شبکههای اجتماعی با واژههایی مانند ghosting یا benching نامیده میشود، لزوماً پدیدهای کاملاً جدید نیست. شاید شکل گفتاری و تکنولوژیک آن جدید باشد، اما پرسش روانکاوی همچنان همان پرسش دربارهی نسبت سوژه با فقدان، دیگری و اشتیاق است. منطق مشترک تعلیق
شش صورتبندیای که بررسی کردیم، در ظاهر تفاوتهای زیادی دارند. اما میتوان در همهی آنها یک منطق مشترک را دنبال کرد: تعلیق.
در situationship رابطه نام نمیگیرد؛ در friends with benefits بدن ظاهراً از عشق جدا میشود؛ در rebound دیگریِ تازه میتواند در جایگاه پوشانندهی فقدان قرار گیرد؛ در ghosting دالِ توضیح غیاب حذف میشود؛ در benching دیگری در جایگاه امکان نگه داشته میشود؛ و در pocketing رابطه از نگاه بزرگ دیگری پنهان میماند.
در همهی این موارد، مسئله لزوماً فقدان اشتیاق نیست. گاهی برعکس، مسئله شیوهای است که سوژه تلاش میکند در فاصلهای معین از اشتیاق باقی بماند؛ نزدیک به آن، اما نه آنقدر نزدیک که مجبور شود با فقدان، انتخاب، پاسخگویی یا خواستِ دیگری مواجه شود.
در این معنا، رابطهی دردناک معاصر شاید از این رو دردناک است که نه کاملاً رابطه است و نه کاملاً فقدان رابطه. سوژه در فضایی میان این دو قرار میگیرد؛ در جایی که امید هنوز ممکن است، اما قطعیت وجود ندارد؛ دیگری هنوز حاضر است، اما دسترسپذیر نیست؛ رابطه هنوز تمام نشده، اما بهتمامی آغاز نیز نشده است.
از منظر روانکاوی، مسئله در نهایت این نیست که چگونه میتوان این شکلهای رابطه را حذف کرد یا جایگزین بهتری برای آنها پیدا کرد. پرسش دشوارتر این است:
سوژه در هر یک از این صورتبندیها دقیقاً از مواجهه با چه چیزی فاصله میگیرد؟
با فقدان؟
با انتخاب؟
با خواستِ دیگری؟
یا با اشتیاق خودش؟
وقتی چیزی در عشق به خطر میافتد
شاید بتوان این مسئله را از زاویهای دیگر نیز دید: آنچه به یک رابطه امکان میدهد از سطحِ یک تماسِ موقت یا قابللغو فراتر رود، فقط شدتِ عاطفه نیست؛ بلکه میزانِ بهخطرانداختنِ خود در رابطه و پذیرفتنِ پیامدهای آن است. رابطهای که از ابتدا بر این فرض بنا شده باشد که هیچ چیز قرار نیست واقعاً رخ دهد، میتواند از رنجِ عشق دور بماند؛ اما به همان نسبت، از آنچه عشق را به یک تجربهی واقعی بدل میکند نیز فاصله میگیرد.
فروید در مقالهی «تاملاتی برای زمانهی جنگ و مرگ» (۱۹۱۵)، در خلال بحث خود، از تمایزی میان دو صورت از رابطهی عاشقانه استفاده میکند که برای مسئله عشق در اینجا قابل تأمل است:
«زندگی فقیر میشود و جذابیت خود را از دست میدهد، وقتی بالاترین سرمایه در بازیِ زندگی، یعنی خودِ زندگی، نباید به خطر انداخته شود. آنگاه زندگی سطحی و تهی میشود؛ چیزی شبیه یک لاسزدن آمریکایی که از همان ابتدا روشن است قرار نیست اتفاقی در آن بیفتد، در برابر یک رابطهی عاشقانهی اروپایی که در آن، هر دو طرف باید پیوسته پیامدهای جدیِ آن را در نظر داشته باشند.»
در این معنا، مسئله فقط این نیست که عشق میتواند دردناک باشد؛ مسئله این است که عشق، هنگامی که واقعاً درگیرکننده است، نمیتواند بدون پیامد باشد. شاید یکی از ویژگیهای بسیاری از صورتهای معاصر رابطه دقیقاً تلاش برای جدا کردنِ تجربهی صمیمیت از پیامدهای آن باشد: نزدیک شدن، بیآنکه الزاماً رابطهای نامگذاری شود؛ لذت بردن، بیآنکه فقدانِ احتمالی پذیرفته شود؛ و ترک کردن، بیآنکه ضرورتاً با پاسخگویی به دیگری مواجه شویم.
از این منظر، تعلیقِ عشق را میتوان نه صرفاً بهعنوان امتناع از تعهد، بلکه بهعنوان تلاشی برای در امان ماندن از آنچه در عشق به خطر میافتد فهم کرد. اما دقیقاً همینجاست که پارادوکس عشق آشکار میشود: اگر هیچ چیز به خطر نیفتد، شاید دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشته باشد؛ و اگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشته باشد، فقدانی نیز شکل نمیگیرد که بتواند اشتیاق را به حرکت درآورد.
شاید به همین دلیل است که روابط دردناک معاصر، بیش از آنکه صرفاً نشاندهندهی ناپدیدشدن عشق باشند، نشان میدهند که عشق همچنان مسئلهای است که سوژه باید نسبت خود را با آن پیدا کند؛ حتی در جهانی که برای به تعویق انداختنِ پیامدهای آن، هر روز واژههای تازهای اختراع میکند. منابع
فروید
Freud, Sigmund. (1915). “Repression.” In James Strachey (ed. and trans.), The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XIV. London: Hogarth Press, 1957, pp. 146–158.
Freud, Sigmund. (1917 [1915]). “Mourning and Melancholia.” In James Strachey (ed. and trans.), The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XIV. London: Hogarth Press, 1957, pp. 243–258.
Freud, Sigmund. (1920). Beyond the Pleasure Principle. In James Strachey (ed. and trans.), The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XVIII. London: Hogarth Press, 1955, pp. 7–64. لکان
Lacan, Jacques. (1971–1972). The Seminar of Jacques Lacan, Book XIX: …or Worse. Edited by Jacques-Alain Miller. Translated by A. R. Price. Cambridge: Polity.
Lacan, Jacques. (1972–1973). The Seminar of Jacques Lacan, Book XX: Encore: On Feminine Sexuality, the Limits of Love and Knowledge. Edited by Jacques-Alain Miller. Translated by Bruce Fink. New York: W. W. Norton, 1998.
Lacan, Jacques. (1960–1961). The Seminar of Jacques Lacan, Book VIII: Transference. Edited by Jacques-Alain Miller. Translated by Bruce Fink. Cambridge: Polity, 2017. NLS
Bosquin-Caroz, Patricia. (2025). “Painful Loves: Presentation of the 2025 NLS Congress Theme.” XXIIIrd Congress of the New Lacanian School, Paris. New Lacanian School.
ژک لکان، سمینار، بیستم: Encore؛ دربارهی جنسیت زنانه، حدود عشق و دانش، ویرایش ژک-آلن میلر، ترجمهی بروس فینک، نیویورک: W. W. Norton, 1998. گزارهی «رابطهی جنسی وجود ندارد» در آموزه متأخر لکان به عدم وجود فرمولی برای نوشتن یک نسبت جنسیِ کامل اشاره دارد، نه به انکار وجود روابط جنسی میان انسانها. این تمایز برای جلوگیری از تقلیل گزارهی لکان به معنای تحتاللفظی آن ضروری است. Sigmund Freud, “Mourning and Melancholia,” in The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XIV, ed. and trans. James Strachey, London: Hogarth Press, 1957, pp. 243–258. فروید سوگ را واکنش به فقدان شخص محبوب یا ابژهای میداند که جای چنین شخصی را گرفته است و آن را از ملانکولیا متمایز میکند. اصطلاح rebound متعلق به روانشناسی معاصر روابط است و در متن فروید وجود ندارد؛ ارتباط این مفهوم با بحث فروید در این مقاله، صرفاً یک خوانش روانکاوانهی معاصر از مسئلهی فقدان است.
Patricia Bosquin-Caroz, “Painful Loves: Presentation of the 2025 NLS Congress Theme.”
متن رسمی موضوع کنگرهی NLS ۲۰۲۵. بوسکن-کاروز در آغاز این متن، عنوان Painful Loves را با عشقهای ناخوشایند پیوند میدهد و از رنج عشق، فقدان، انتظار، وابستگی، حسادت و دیگر صورتهای درد عشق سخن میگوید؛ همچنین بحث خود را بر خوانشهایی از عشق در آموزش فروید و لکان بنا میکند همان، بخش “Loves and Discourse”. بوسکن-کاروز در بحث خود دربارهی گفتار عشق به ورود دالهایی مرتبط با کنترل، دستکاری، سلطه، اجبار و سوءاستفاده به میدان روابط معاصر اشاره میکند. در نتیجه، نسبتدادن این فهرست مشخص از دالها به متن بوسکن-کاروز است..
Jacques Lacan, The Seminar of Jacques Lacan, Book VIII: Transference, ed. Jacques-Alain Miller, trans. Bruce Fink, Cambridge: Polity, 2017, p. 121. در این بخش از سمینار، لکان عبارت معروف «عشق دادن چیزی است که نداری» را در زمینهی مسئلهی عشق و فقدان صورتبندی میکند. متن رسمی NLS نیز همین ارجاع به Seminar VIII را در بحث خود دربارهی عشق به کار میگیرد. Patricia Bosquin-Caroz, “Painful Loves,” بخش “Lack, Disappointment and Sadness”. بوسکن-کاروز با اتکا به آموزه لکان دربارهی عشق، فقدان و عدمتقارن میان عاشق و معشوق، بر این نکته تأکید میکند که معنای عشق از عدمتطابق اشتیاق و ابژه و در قالب متافور عشق پدیدار میشود
همان، بخش “As for the symptomatic connection”. بوسکن-کاروز در این بخش میان صورتهای ژوئیسانس در جایگاههای جنسی تمایز میگذارد و رنج عشق را برای پارلتر مردانه در نسبت با سمپتوم و برای پارلتر زنانه در نسبت با بُعد نامحدود ژوئیسانس و بزرگ دیگریِ خطخورده صورتبندی میکند. این تمایز در مقالهی حاضر بهعنوان یک تمایز نظری لکانی عرضه شده است، نه بهعنوان توصیفی تجربی یا روانشناختی از همهی زنان و مردان
Freud, S. (1915), “Thoughts for the Times on War and Death,” The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XIV, London: Hogarth Press, 1957, p. 290.
مقالات مرتبط:
عشقهای دردناک